X
تبلیغات
چشم خدا

چشم خدا
دست نوشته های دینی و اجتماعی و سیاسی من  
قالب وبلاگ
دارم یواش یواش اثاث کشی می کنم به فضا و وبلاگ دیگری که به نظر می رسد، حرفه ای تر و باامکانات تر، بتوان در آنجا سنگر بانی کرد. حتما آنجا هم تشریف بیاورید، شاید بهتر توانستیم میزبانی کنیم. چه این که دوستان و همسنگرانی که این وبلاگ ناقابل را لینک کرده اند، خواهش می کنم، باز مرا شرمنده کنند و آدرس جدید "چشم خدا" را جایگزین آدرس کنونی کنند.
از این به بعد یادداشتهای جدید را آنجا خواهم نوشت و همزمان، به اثاث کشی ادامه خواهم داد. البته مدتی طول خواهد کشید تا کرکره اینجا را کاملا بکشم پایین. 

این هم آدرس جدید چشم خدا:

[ سه شنبه 1391/06/28 ] [ 9:48 ] [ سید مقدام حیدری ]

بازاریها و کسبه قدیم رسم خوبی داشتند؛ وقتی درب مغازه خود را صبح اول صبح باز می کردند، می گفتند: «الهی به امید تو». و البته خدا را شکر که این ذکر زیبا و پر معنی هنوز هم آشناست و کم و بیش رایج است.

البته گفتنش ساده است، آن چه مهم است، تحقق چنین امیدی در دل و جان انسان است که هیچ کار ساده ای نیست. آسان نیست که انسان همه امکانات و دارایی ها و قدرت و توان و روابط و موقعیت و دوستان خود را نادیده بگیرد و به خدا بگوید، خدایا همه اینها کشک است، ریز می بینم همه را و پشیزی به آنها امید ندارم و تنها امیدم به توست… واقعا مرد می خواهد این کار.

همه جا از امید به خدا سخن می گویند و سرِ هر کوی و بازاری می توان این ذکر را شنید، اما مانند ایمان و تقوی آموزش و تمرین می خواهد. و گر نه نوسان نبض و ضربان قلب ما این همه با نمودار قیمت ارز و دولار، هماهنگ نمی شد. اگر روزی دست خداست، و امید ما به اوست، خدا اخلاق و رفتاری ثابت دارد و از رزاقیتش استعفا نمی دهد. پس چه جای نگرانی است دیگر؛ گیرم همه چیز گران شود. این مشکل خداست که باید آب و نان بندگانش را با قیمت روز تأمین کند. نان آور اوست نه من و بابایم…

امید به خدا تمرین می خواهد و شاید بتوان این گونه تمرینش کرد، راه بدکی نیست و به امتحانش می ارزد. و آن این که بیاییم دامنه امیدهای خود به خدا را گسترش دهیم. هیچ جالب نیست که امیدهای ما به خدا به همین روزمرگی های زندگی خلاصه شود؟ حتما خداوند چنین سؤالی خواهد پرسید که خوب بنده ی من! تو در چه چیزی به من امید داری؟! در این که روزی­ات را برسانم، مشکلت را حل کنم، قرضت را ادا کنم، بیماری ات را درمان کنم… خوب دیگر چه؟!

و این جاست که انسان باید حسابی زبان بریزد و حرف برای گفتن داشته باشد. امیدهای هر انسانی به خدا به اندازه میزان معرفت و درکی است که از مهربانی و قدرت خداوند دارد. پس بی گمان کسانی که مهربانی و قدرت خدا را بیشتر باور کرده اند، حرف بیشتری برای گفتن دارند. و البته این هم تمرین می خواهد…

بعد از نماز صبح وقت خوبی است که انسان بنشیند و امیدهایش را برای خدا بشمارد. ابتدا می توانیم از امیدهایی سخن بگوییم که هیچ مشکلی سر راهش نمی بینیم؛ بگوییم خدایا به تو امید دارم که سلامتی امروزم را تأمین کنی، صبحانه و ناهار و شام من و خانواده ام را روزیمان کنی، مرا به سلامت به مقصدم برسانی… . مرور کردن این امیدها و درخواست این خواسته ها از خداوند، خود، تمرینی عملی برای تقویت امید به خداست. سپس می توان به قدرت خدا و مهربانی او توجه کرد و سطح امید به او را بالا برد. خوب است بنشینیم و ایده آلانه فکر کنیم که از روزی و سلامتی و اینها گذشته، چه امیدهای دیگری می توانیم به خدا داشته باشیم.

می توان این امیدها را هم اضافه کرد و با خدای مقتدر و مهربان در میان گذاشت. مثلا بگوییم: خدایا به تو امید دارم که امروز توفیقم دهی و مشکلی از مشکلات یکی از یاران امام زمان را به وسیله من برطرف سازی. به تو امید دارم که امروز یکی از بندگانت را به وسیله من هدایت کنی، به تو امیدوارم که امروز، اتفاقی برایم مقدر کنی که نقطه عطف زندگی من شود و از امروز بندگی و عبادتم رنگ و بوی دیگری پیدا کند. خدایا به تو امیدوارم که امروز مرا با دوست خوبی آشنا کنی تا به مدد و کمک و راهنمایی او قله های معرفت و فضیلت را فتح کنم و خدایا تو می توانی از هر چیز کوچکی آثار بزرگی ظاهر سازی، پس می توانی دل امام زمان را به وسیله من کوچک نیز شاد کنی…

و البته یادآوری این حقیقت نغز و عجیب هم ضروری است که فاصله چندانی میان زندگی واقعی ما انسانها، با امیدهایی که به خدا داریم، نیست.  


برچسب‌ها: الهی به امید تو, امید به خدا, تمرین, قیمت ارز و دولار
[ دوشنبه 1391/06/27 ] [ 9:19 ] [ سید مقدام حیدری ]

بدون این که فیلم موهن به ساحت اعظم حضرت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ را دیده باشیم، تنها شنیدن خبر ساخت چنین فیلمی دل را داغدار و عزادار می کند. وجود پر مهر و رحمت پیامبر ما بیش از اینها برای ما عزیز است. و دشمن هر چه مطالعه کند، نمی تواند از ژرفای عشق مسلمانان به پیامبر نازنینشان سر در آورد.

قلم و بیان هر مسلمانی عاجز است که عمق و حقیقت احساساتش را به تصویر بکشد. چه بگوید؟ بگوید عزادار است؟! بگوید خشمگین است؟! بگوید بسیار متأسف است؟ این واژگان و بار معنایشان کجا درخور بیان حقیقت خشم و اندوه و سوزی است که در قلب هر مسلمان غیوری زبانه می کشد؟ بگذریم که هر چه در این باره بگوییم و بنویسیم حرف زیادی است.

اما از این که بگذریم، باید بدانیم که چندان اتفاق تازه و عجیبی هم نیافتاده است. دشمن سالهاست که دیگر نای ابتکار و خلاقیت ندارد و هر چه می­کند نوشخوار همان ترفندهای چند هزار سال پیش است. مسخره کردن و توهین به پیامبران هم از همان کارهای تکراری و ترفندهای نه چندان کارگری است که از دیرباز دشمنان خدا انجام می دادند.

آنهایی که در مصاف برهان و استدلال لنگ انداخته اند و آهی در بساط ندارند، طبیعی است که از سر ناچاری هم که شده رو به تمسخر و استهزا بیاورند و سوختگی های خود را این گونه خنک کنند.

آنهایی که دنیا چشمشان را خیره کرده و جز دنیا و زیبایی های دنیائی نمی شناسند، طبیعی است که پیام انبیا را پوچ و بی مغز انگارند و مؤمنان را مسخره کنند؛ (زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا) [بقره: 212] دین سیب و پرتقال نیست که هر چشمی زیبا ببیندش و زبان به تحسینش بگشاید. و همین پیچیدگی زیبای دین است که انسانهای سلیم النفس را شیفته خود می کند.

خدا را شکر که مهر پیامبر نازنین ما به دل سنگ صهیونیستهای پست، راه ندارد. پیامبری که چنین موجودات پستی دوستش داشته باشند، چندان لطفی ندارد. و هیچ شک ندارم که صهیونیستها کمتر ارادتی به حضرت موسی نیز ندارند، درست مثل علمای پلید وهابی که هیچ نشانی از دوستی پیامبر در دلشان نیست. بگذریم…

چند سالی است که ورق معادلات و تحولات بین المللی برگشته و نتیجه ی تمام رویاییهای جبهه اسلام با سران کفر، سه ـ هیچ به نفع جبهه اسلام تمام شده است.

کم نقشه نمی کشند و کم پول خرج نمی کنند و کم فسفر نمی سوزانند تا ضربه ای هر چند کوچک به اسلام بزنند، اما معلوم نیست چه خبر است که هر چه می کنند، سرکنگبینشان صفرا می فزاید و روغن بادامشان خشکی می نماید. بیچاره ها حق دارند، این گونه دست و پا بزنند. من هم جایشان بودم دیوانه می شدم.

اگر شامّه ما درست بو کرده باشد و خوب فهمیده است که این دوران، دوران ضربه خوردن اسلام نیست، بلکه دوران ضربه زدن جبهه اسلام به جبهه کفر است، باید پرسید و اندیشید که این اهانتهای پی در پی به ساحت اقدس پیامبر ما به چه درد جبهه اسلام می خورد، و چگونه قرار است به ضرر جبهه کفر تمام شود؟! خدای حکیم ما از چه رو، به این صهیونیستهای پست مجال داده است که زبان باز کنند و فحاشی کنند و دل بیش از یک میلیارد مسلمان را بسوزانند؟!

در این دوران که به نظر می رسد، هنگامه افول تمدن غرب و سقوط جبهه کفر و برچیده شدن ولایت طاغوت است، اگر قرار بود این اهانتها به سبک شدن شخصیت پیامبر ما بیانجامد و قداست و حرمت بی مانندش را از ذهنها بزداید، هرگز خداوند اجازه چنین اهانتی را به این صهیونیستهای خبیث نمی داد. معلوم می شود که خدعه ای در کار است و خداوند کاسه ای زیر نیم کاسه دارد.

خدا کند که جریان از این قرار باشد. خدا کند که خداوند بر آن است که دوران غربت مهدی را به سر آورد و قرار است یاران مهدی ـ علیه السلام ـ آخرین دوره های آمادگی برای ظهور را ببینند و تجهیزات لازم را دریافت کنند.

و پر روشن است که در جنگ کوتاه و ضربتی و آتشینی که در آن قرار است با هشت ماه، کلک سراسر جبهه کفر کنده شود، چه سربازان پر حرارت و پر غیظ و غضبی لازم است، و چه خشم و کینه ای باید نسبت به سران جبهه کفر داشته باشند. و شاید همین حرارت و غضب فوق العاده ی سربازان مهدی است که لرزه بر اندام دشمنان امام خواهد انداخت. این همان ترسی است که خدا وعده آن را داده است که مهدی را نه با شمشیر و جنگی طاقت فرسا، بلکه با ترسی که به دل دشمنانش خواهد انداخت پیروز خواهد کرد؛ این سخن امام صادق علیه السلام است که مهدی ما با ترس یاری خواهد شد " الْقَائِمُ مِنَّا مَنْصُورٌ بِالرُّعْب‏" [مستدرک الوسائل، ج 12، ص 335] ترسی که سراسر وجود دشمنان را خواهد گرفت، آنگاه که خشم  مهدی و یارانش را خواهند دید.

زبانه های این خشم را جرقه ای باید. و این روزها شاهدیم که سران کفر، کار و کاسبی خود را تعطیل کرده و کبریت به دست، شب و روز مشغول آتش بازی اند. و ان شاء الله روز زبانه کشیدن این آتش نزدیک باشد.

سران صهیونیسم و کفر و الحاد و طاغوتان این زمان هر چه در چنته دارند رو کنند که این روزها کاربری نقشه هایشان عوض شده است. بیچاره ها هر ضربه ای که می زنند، تبدیل به تیر و فشنگ می شود و خشابهای ما را پر می کند.

مصیبتها بسیار است، اما ته دلمان خوش و خرم است که گویا خبری در راه است. 


ارسال شده به تارنمای 598


برچسب‌ها: فیلم موهن, پیامبر, امام زمان
[ شنبه 1391/06/25 ] [ 13:34 ] [ سید مقدام حیدری ]

با چندتا از بچه های خوب دبیرستانی، در بوستان محلمان روی چمن نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکیشان این سؤال را پرسید.

گفت: چرا موسیقی حرام است؟ البته موسیقی حرام منظورش بود.

شاید انتظار داشت بگویم، موسیقی چنان اعصاب آدم را به هم می ریزد که به مرزهای جنون می رساندش… و البته اگر این را می گفتم، بلا فاصله می گفت: حالا اگر آنقدرها هم موسیقی گوش ندادیم و کارمان به آنجاها نکشید، چطور؟!

و اگر به او می گفتم، موسیقی، ضربان قلب انسان را ناهماهنگ می کند و ممکن است، تا حد سکته و مرگ گرفتارت سازد، پاسخ می داد: حالا اگر این ترانه های ملایم و عاشقانه ای را که حرام می دانید، گوش دهیم، چنین پیامدهایی دارد؟! پس چرا این همه گوش می دهند و هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد؟!…

از سر ناچاری به او گفتم: موسیقی آنقدر حواست را پرت می کند که دیگر دلت برای امام زمانت تنگ نخواهد شد. حال گیرم نه سکته کنی و نه دیوانه شوی... 



برچسب‌ها: موسیقی, حرام
[ جمعه 1391/06/24 ] [ 11:38 ] [ سید مقدام حیدری ]

در صف نانوایی ایستاده بودیم که یک دفعه دیدم اشک در چشمانش حلقه زد. تعجب کردم که صف نانوایی چه جای گریه است! در راه برگشت، سریش مرغوب و با کیفیتی شده بودم که یالله بگو چی شد. آخر مجبور شد و دست تسلیم بالا برد

گفت: تو صف که ایستاده بودیم، یک مرد میانسالی با عجله آمد و احساس کردم که می­خواهد تو صف بزند، ولی مطمئن نبودم که چنین قصدی دارد، من هم تو فکر و خیالات رفتم که اگر تو صف زد و جلوتر از من خواست نان بگیرد، چه به او بگویم و چطور برخورد کنم. بگویم: آقا نوبت من است بگویم: آقا شما کی آمدی؟ با مهربانی به او تذکر دهم تند برخورد کنم چیزی به او نگویم عملا به او حالی کنم که نوبت من است؟

آخر سر به این نتیجه رسیدم که اصلا انگار نه انگار. بگذارم آن آقا نانش را بگیرد و خوش باشد. بنده­ی خدا شاید عجله دارد، شاید حواسش نیست و قصد و غرضی ندارد، آخر این چه وضع برخورد با کسی است که می خواهد تو صف بزند؟!

بعد گفت: تا به این نتیجه رسیدم، انگار دلم روشن شد و درب مناجاتی برایم باز شد، گفتم خدایا من گذاشتم این آقا بی نوبت نان ببرد، تو هم شهادتنامه ام را بی نوبت امضا کن. نگو حالا فعلا نوبتت نشده


برچسب‌ها: شهادتنامه, نانوایی
[ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 9:13 ] [ سید مقدام حیدری ]

جشن عروسی هر عروس و دامادی پیش از آن که برگزار شود، سهم زیادی از خیالپردازی­هایشان را به خود اختصاص می­دهد. کمتر جوانی را می­توان یافت که آرزوی جشن عروسی خود را در دل نداشته باشد و صحنه­های زیبا و لحظات شاد و به یادماندنی عروسی خود را تخیل نکرده باشد.

به گواهی امام صادق ـ علیه السلام ـ روز قیامت برای اهل تقوا چنین جایگاهی دارد؛ "القیامة عرس المتقین". این روز برایشان تنها یک روز ترسناک و دلهره آور نیست، تا سعی کنند فراموشش کنند، بلکه در کنار این ترس که خود نیز شیرین و دلچسب است، انبوهی از احساسات شورانگیز و شادی­آفرین و شوق­آور، به همراه نام قیامت در دل اهل تقوا تداعی می­شود؛ آن­قدر که چون تقواداران غصه­دار و غمگین می­شوند، با یاد قیامت دلشان را تسلی می­دهند و دردهایشان را تسکین می­دهند.

از بس که در روز قیامت صحنه­های بسیار زیبا و لذت­بخشی برای تقوا پیشگان رخ خواهد داد آنها یک یک عمر به انتظارش می­نشینند. آنها که در طول حیاتشان از غربت نام خدا و اولیای او در این جهان رنج برده­اند، دل به روز قیامت خوش کرده­اند که روز سرآمدن این غربتهاست و همه، جایگاه بلند و با عظمت خدا را خواهند دید و در برابر مقام او و اولیایش سر تعظیم فرو خواهند آورد. و روشن است که چنین لحظه­ای برای بندگان صالح خدا چقدر شیرین است. آنها همه­ی عمر در سجده­­هایشان خدا را جستجو می­کردند و به او التماس می­کردند که پرده از چهره­ی زیبا و گیرایش کنار زند و نشانشان دهد که چقدر سبحان است. و البته خودشان نیز خوب می­دانند که هر چه در دنیا خدا را تماشا کنند، حقیقت چیز دیگری است و برای درک روشن­تری از عظمت و زیبایی و جلال و جمال خدا باز باید منتظر روز قیامت بمانند و حسرت آن روز را بخورند.

رنجی که اهل تقوا از غربت امامانشان می­کشند، رنجی بی­حد و مرز است و فقط خدا می­داد که این درد با دل اهل تقوا چه می­کند. آه و افسوس بندگان خوب خدا تا آسمان بلند است که چرا علی را کسی نشناخت، چرا با وجود حسین و عباسش هنوز خیلی­ها پی الگوها و سوپرمن­های دیگری می­گردند، چرا مردم جهان هنوز می­خواهند روی پای خود بایستند و درنیافتند که برای زندگی زیبا و سالم، باید به امام زمانشان اعتماد کنند و همه چیز را به او بسپارند و…

این چراها بخشی از غصه­های دل دوستان خداست که اگر وعده­ی ظهور مهدی ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ نبود و از آن بالاتر، روز قیامتی در کار نبود، یک آن در این دنیا تاب نمی­آوردند.

دلشان خوش است که خدایی هم هست و قیامتی هم در کار است و این چرخ روزگار همواره چنین تلخ، نخواهد چرخید… آن قدر زیبا و شیرین است آن روزی که دهها میلیارد انسان در جدی­ترین روز زندگیشان در کنار هم خواهند ایستاد و همه شیرفهم خواهند شد که علی، همان کسی که چندان میانه­ی خوبی با او نداشتند، همه کاره­ی این روز است و سهمیه­ی بهشت و جهنم دربست به دست اوست! و اهل تقوا خوشحالند که این علی از خودشان است؛ آقا و مولای خودشان است؛ بابای خودشان؛ و بالأخره کسی در آن روز آقایی و سروری می­کند که با او ندارند…

چه کیفی دارد آن روز که قاتلان حسین ـ علیه السلام ـ را دست بسته به صحرای قیامت بیاورند و به همه­ی محبین الحسین اجازه دهند به نوبت بیایند و از آنها انتقام بگیرند و سر از گردنشان جدا کنند.

در آن روز اهل تقوا یک عمر صبر و سکوت و شکسته نفسی را جبران خواهند کرد. کارهای خوب و زیبایشان را به رخ همه عالم خواهند کشید. در برابر همه عالم به امامانشان افتخار خواهند کرد و همه خواهند دید که چه فرق لا یوصفی وجود دارد بین امامان معصوم این شیعیان متقی، و رؤسا و پیشوایان و رهبران و لیدرانشان که مایه­ی شرمساری و سرافکندگی پیروانشان گشته­اند و خودشان از آنها گرفتارترند.

در روز قیامت قرار است خدا کولاک کند و مهربانی و رحمتش را به آخرین حدّ ممکن برساند، و فقط خود خدا می­داند که در سایه این لطف و رحمت بی کران او چه صحنه­های زیبا و لذتبخشی خلق خواهد شد. و اهل تقوا که خود از همه بیشتر طعم مهربانی­های خدا را چشیده­اند، سراسیمه منتظرند ببینند این خدای مهربانشان، در خزانه­ی لطف و مهربانی­اش چه مهربانی­های پنهانی دارد که هنوز رو نکرده است.   



برچسب‌ها: قیامت, اهل تقوا
[ جمعه 1391/06/17 ] [ 17:58 ] [ سید مقدام حیدری ]

همه می دانند که ایمان و عمل انسان نزد خدا مهم است و این دو عنصر، نقش بسزایی در سرنوشت انسان بازی می کنند. نماز، که نوعی عمل است، آن قدر مهم است که ستون دین شمرده می شود. و از سوی دیگر باور داشتن خدا و ایمان به نبوت و امامت نیز از نماز مهمتر است. پیشرفت و پسرفت انسان در دین هم به معنای سفت و شل شدن عمل انسان و پررنگ و کم رنگ شدن باورهای اوست.

اما در کنار این دو عنصر مهم، عنصر سومی وجود دارد که نه ایمان است و نه عمل. و از طرفی چنان مهم است که برخی روایات دین را چیزی جز آن ندانستند. احساسات دل را می گویم؛ همان دوست داشتن و بد آمدن و کینه و عشق و نفرت و خشم و امید و آرزو واین دست کارها که نمی شود کاملا جزء ایمان دانست، و چنان پنهان و درونی اند که می توان به راحتی از دایره عمل خارجشان ساخت.

جالب است که همه ی این احساسات را باید مو به مو طبق امر و نهی دین انجام داد. حال این که بسیاری از مردم گمان می کنند که گستره احساسات قلبیشان خارج از حکومت دین، بلکه خارج از حیطه اراده ی خودشان است. گمان می کنند که بازخواستهای شب اول قبر و سین جینهای روز قیامت، همه مربوط به ایمان و عمل است و هیچ گاه خدا نخواهد پرسید، از فلان آدم چرا بدت می آمد و فلانی را چرا دوست می داشتی، و کسی یقه ما را نخواهد گرفت که چرا پس از آن اتفاق خوشحال شدی و پس از آن ماجرا غمگین.

در جهنم، کافران که از شدت سوز و داغی جهنم و شکنجه های ملائکه ی غذاب به ستوه می آیند، به مالک جهنم می گویند، ای کاش پروردگارت ما را بمیراند. و او در پاسخ می گوید که زهی خیال باطل! شما حالا حالاها ماندگارید، چرا که وقتی حق را به شما عرضه کردیم، از آن بدتان آمد! (وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ * لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُون) [زخرف 77،78]‏ و دیگر نیاز ندانست، مالک جهنم که ایمان نیاوردنشان به حق و عمل نکردنشان به حق را به رخشان بکشد. گویی بیشترین عاملی که در خلودشان نقش داشت، احساس بدی بود که نسبت به حق داشتند.

کافی نیست که انسان علی ـ علیه السلام ـ را امیر المؤمنین و وصی پیامبر و امام اول مسلمین بداند و بس. باید دوست داشت علی را و به عشق او زندگی کرد. و گر نه هیچ یک از عبادات انسان را مفت نمی خرند، حتی اگر مطیع و فرمانبر دربست علی باشد. توی سرش بخورد این عبادات و طاعات. مگر منافق شاخ و دم دارد؟

روز مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تنها یادآور یک مناسبت و حادثه ی تاریخی نیست، بلکه در دین ما عیدش شمرده اند، تا همه بدانند که اسلام، مبعوث شدن پیامبر را حادثه ی بسی خوشحال کننده می داند و از این روست که عیدش خوانده است.

حال باید خود را ببینیم و محک بزنیم که آیا واقعا از این حادثه خوشنودیم و در دلمان جشنی به پاست؟ و احیانا آرزو نمی کنیم که ای کاش در میان مسلمانان به دنیا نمی آمدیم و گرفتار قید و بند اسلام نمی شدیم؟ آیا مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را با همه ی جزئیاتش عید می دانیم؟

عید مبعث را همه عید نمی گیرند. و شاید بتوان گفت که کمتر کسی عید می گیرد. ممکن است تعداد کسانی که لباس نو بپوشند و شیرینی بخورند و جشن و شادی به پا کنند، بسیار باشد. اما عید گرفتن عید مبعث، علی القاعده از کسی پذیرفتنی است که واقعا از ریز ریز بعثت رسول خوشنود باشد. باید از ته دل خوشحال باشد که نماز بر او واجب است و از برکات بی شمار نماز بی نصیب نیست. باید دلش تنگ شود همیشه برای لهجه ی نغز و آهنگین خدا و خوشحال باشد از ته دل که این قرآن عزیز، مال ما مسلمانان است. آری قرآن نتیجه همین بعثت است.

باید حجاب را زیبا ببیند؛ به قید و بندهای دین عزیزمان با لبخند نگاه کند که لبخند مهربانانه خدا در همه اینها نهفته است. باید خوشحال باشد که دین دارد و خورسند باشد که چنان ول و رها نیست که هر غلطی که بخواهد انجام دهد. باید خوشحال باشد که امام و رهبری بالای سر دارد و باید به او "چشم" بگوید. باید خوشحال باشد که صاحب دارد و ولایتش را باید بپذیرد. باید وقتی رساله توضیح المسایل را می خواند، در دل بگوید وه چه زیباست این احکام خدا! باید هر روز عید بگیرد سر سجاده ی نماز که خدایا ممنونتم که با نماز آشنایم کردی. عید گرفتن عید مبعث یعنی این…


برچسب‌ها: عید, عید مبعث, احساسات دل
[ دوشنبه 1391/03/29 ] [ 6:12 ] [ سید مقدام حیدری ]

هر چه از عمر انقلاب می گذرد و فاصله ی بیشتری با سالهای جنگ می گیریم، صدا و سیمای ما بیشتر رنگ و بوی ایرانی می گیرد و سنگ فرهنگ ایرانی را محکمتر به سینه می زند. ادبیات برخی از مسؤولین ما هم به گونه ای شده است که گویا ایرانی بودن، مثل عادل بودن و مهربان بودن و شجاع بودن و دیگر ویژگیهای خوب، جزئی از ارزشهای انسانی است، یا ارزشی است که ارزشی بالای دست ندارد.

واژگانی مانند فرهنگ ایرانی و آداب و رسوم ایرانی و عِرق ایرانی و ارزشهای ایرانی و غیرت ایرانی و ایرانیهای دیگری از این دست، شده کلیدواژه ادبیات بسیاری از تریبونها و برنامه ها و رسانه های مختلف. و من هنوز نمی دانم که اگر بخواهم ایرانی زندگی کنم و پایبند فرهنگ ایرانی باشم چه باید بکنم و از چه باید بپزهیزم؟

این سؤال جدی را تا کنون هیچ یک از منادیان فرهنگ ایرانی مطرح نکرده اند و احتمالا به ذهنشان خطور نکرده است، که گیرم اگر بخواهم مو به موی این اصولی که خود را برای آنها به آب و آتش زده اند، اجرا کنم و لحظه ای از هنجارها و ارزشها و آرمانها و آداب و رسوم ایرانی منحرف نشوم، چگونه باید زندگی کنم و منبع دریافت این فرهنگ ناب و اصیل ایرانی چیست؟

چگونه باید تشخیص داد که این کار جزء فرهنگ ایرانی است، و آن کار با فرهنگ ایرانی بیگانه است؟ و اگر تشخیص دادیم که فلان کار و فلان روش زندگی جزئی از فرهنگ ایرانیان است، بر اساس کدام منطق و کدام دلیل، باید آن فرهنگ را پذیرفت و هیچ نگاه چپی به آن نیانداخت؟

آیا فرهنگ ایرانی همان است که بیشتر ایرانیان در زندگی خود انجام می دهند؟ اگر این است، پس فرهنگ ایرانی آش شوله قلم کاری می شود از بسیاری از کارهای خوب و بد و عادات زیبا و زشتی که معلوم نیست چه ارزشی دارد و چرا بدون سوا کردن همه را باید درهم پذیرفت.

امروز بیشتر ایرانیان در مراسم ازدواج چنان بر خود سخت می گیرند و در تشریفات زیاده روی می کنند که مپرس. و این زیاده روی و دست بالا گرفتن مهریه و جهیزیه و برگذاری مراسم مختلف و پرخرجِ قبل و بعد از ازدواج، فرهنگ شده است در این مرز و بوم. و هر فرهنگ شناسی به راحتی می تواند این فرهنگ غلط را به ایرانیان نسبت دهد. حال آیا نباید به این فرهنگ غلط چیزی گفت و انتقاد کرد، چون ایرانی است؟

شاید کسی بگوید در این سالهای اخیر است که فرهنگ ازدواج و عروسی مردم چنین شده است، اما در گذشته چنین نبوده است… خب، بر چه اساسی ایرانیان سالهای دور فقط تعیین کننده فرهنگ ایرانی هستند و ایرانیان امروز دستی در تعیین فرهنگ ایرانی ندارند؟

آیا فرهنگ ایرانی همان است که شعرای این مرز و بوم سروده اند و توصیه کرده اند؟ آیا می توان این را پذیرفت؟ آنگاه اگر عادت فراگیری در میان ایرانیان باشد، ولی در شعر فارسی سخنی از آن به میان نیامده باشد، دیگر ایرانی نیست؟! وانگهی اگر کار و فرهنگ خوبی در شعر پارسی سرایان نیامده باشد، آیا باید آن را  بد بدانیم چون بر این اساس با فرهنگ ایرانی بیگانه است؟! دیگر این که اگر عقاید و توصیه های پوچ و باطلی در گوشه و کنار دیوانهای شعرا پیدا شد، چطور؟  

و جای این سؤال جدی هم در این یادداشت کوتاه خالی است که تقلید کورکارانه از پدران و نیاکان که در آیات بسیاری از قرآن نکوهیده شده است، آیا جز این است که انسان آداب و رسوم و فرهنگ قوم و خویش و همشهریان خود را بدون هیچ واکاوی و نقدی، دربست بپذیرد و آن را مقدس شمارد؟!

با وجود فرهنگ اصیل و ناب اسلامی که نه به دست نیاکان ما که به دست خداوند متعال تنظیم شده است، چه نیازی دیگر به فرهنگ ایرانی که نه معیار و خطکش درستی دارد و نه خود معیار و میزان درست و درمانی است.

اگر کسی دم از فرهنگ اسلامی می زند، از یک منظومه مشخص و معینی دم زده است که موجود است و همه ی ملتها را می توان بر اساس آن سنجید و ارزیابی کرد. قرآن و سنت قطعی پیامبر و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ راه تشخیص فرهنگ اسلامی در همه ی ابعاد حیات فردی و اجتماعی است. و روشن است که چنین منبع جامعی را نمی توان برای فرهنگ ایرانی پیدا کرد. و اساسا فرهنگ ایرانی چنین جامعیتی ندارد.  

و در آخر، اگر قبول ندارید بدانید که در طول تاریخ ایران، هیچ کسی به اندازه امام عزیزمان به این کشور خدمت نکرد و به آن عزت و عظمت نبخشید. و این که در راستای پیشرفت و سربلندی ایران هیچ راهی نبود که از چشم امام مخفی مانده باشد و آن را نشانمان ندهد. و این را هم بدانید که در کنار دهها عبارت "فرهنگ اسلامی" که امام در سخنرانیهای مختلف بکار برده اند و بر آن تأکید ورزیده اند، حتی یک عبارت "فرهنگ ایرانی" در کل صحیفه امام به چشم نمی خورد. بدون شک اگر تأکید بر فرهنگ ایرانی اثر سودمندی بر عزت و مجد این کشور داشت، امام از تأکید بر آن دریغ نمی کرد. پس حتما چندان اهمیتی ندارد که امام حکیم ما یک بار هم لازم ندانستند از آن یاد کنند.


برچسب‌ها: فرهنگ ایرانی, فرهنگ اسلامی, فرهنگ
[ جمعه 1391/03/26 ] [ 7:28 ] [ سید مقدام حیدری ]

چند روز پیش در محل خودمان قدم می­زدم که دیدم درب پشتی مدرسه­ی ابتدایی­ام باز است. تقریبا بیست سال پیش از این مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و از آن روز دیگر جز یکی دو بار داخل آن مدرسه نرفتم. به ویژه این که ساختمان ساده و یک طبقه­ی این مدرسه سالها بود که خوابگاه دختران دانشجو بود. نمای بیرونی و در و دیوار آن مدرسه هم از بس تکراری شده بود دیگر هیچ خاطره ای را تداعی نمی­کرد.

اما گویی دوباره این مدرسه، به اصل کاربری خود بازگشته و سردر آن نوشته بودند «دبستان پسرانه آیت الله بهاء الدینی». درب پشتی به حیات مدرسه باز می شد و من ناخود آگاه و بدون اجازه وارد حیات مدرسه شدم. عجیب بود. حیات مدرسه هیچ فرقی نکرده بود. آب خوری اش، سرویس دستشویی هایش، زمین و دیوارها هیچ فرقی نکرده بود. نه کهنه تر شده بودند و نه نوتر. حتی درختهای حیات و آن دو درخت انار کنار آبخوری هم به چشم من بزرگ نشده بودند، و این خیلی برایم جالب بود.

راهروی مدرسه و کلاسهایش نیز تقریبا بدون تغییر مانده بود. و قشنگ همان فضای بیش از بیست سال پیش را برایم مجسم می کرد. مدرسه ی کوچکی بود و هست و من تقریبا در همه کلاسهایش درس خوانده بودم. در این چند دقیقه ی حضورم در مدرسه خاطراتی در ذهنم تداعی شد که سالها بود در ذهنم خاک می خورد و یادآوری نمی شد.  

یادش به خیر… سال اول ابتدایی که بودم، جنگ هنوز تمام نشده بود و کانالی در حیات مدرسه کنده بودند که هنگام خطر، پناهگاه بچه ها باشد. و البته به درد ما خورد، چون حسابی در آن کانال بازی کردیم؛ از خاک بازی گرفته تا قایم موشک. آن روزها قلکهایی شبیه نارنجک به ما داده بودند تا کم کم بچه ها با سکه های یک تومانی و دو تومانی پر کنند و برگردانند، تا خرج جبهه شود. در همان روزهای کلاس اول ابتدایی ام، صدام، قم و تهران را هدف بمباران قرار داده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. و البته در عوض صبحها تلویزیون، مدرسه شده بود و ما هر روز با خانم معلم تلویزیونی درسهایمان را فرا می گرفتیم. یک روز، خانم معلم علوم، از تلویزیون به ما مشق داد که باید با خاک و آب و قوطی کبریت، مهر بسازیم، و من هم آزمایش را تا آخر انجام داده بودم. قشنگ بود آن روزها، حتی صدای بمبارانش که همه جا را می لرزاند و دلها را خالی می کرد.

یادش به خیر… کمتر ما را سینما می بردند و در عوض هر از گاهی همه مدرسه را کف راهرو مدرسه می نشاندند و پرده سفیدی می انداختند و با آپارات، فیلم پخش می کردند که باز فیلمهای آن سالها هم خیلی بوی جنگ و جبهه می داد.

دهه فجر کولاک می کردیم و راهروی مدرسه و کلاسها همه چراغانی و آزین بندی می شد. بچه ها حال و هوای دیگری پیدا می کردند. هر سال گروه سرودی تشکیل می شد و بچه ها یکی از این سرودهای انقلاب را یاد می گرفتند و بدون این که حفظ کنند از روی کاغذ می خواندند. و البته معمولا وسط اجرا خراب می کردیم و آبرویمان می رفت.

ولی حیف که هنوز حال و هوای مدارس قبل از انقلاب از سر اولیای مدرسه نرفته بود. ناظممان شلنگ به دست بود همیشه، و هر روز این منظره تکرار می شد که چند نفر از بچه ها کنار دفتر مدرسه کتک می خوردند. حتی مثل مکتبخانه های قدیم فلک هم می کردند. معلمها هم کمکاری ناظم را جبران می کردند و خودشان هم دست به شلنگشان خوب بود. یک روز سرد زمستان، آن هم ساعت هفت، هشت صبح که هوا یخبندان بود، معلممان، یکی از بچه ها را که مشقهایش را ننوشته بود مجبور کرد، برود بیرون و دستهایش را با آن آب یخ بشورد، آن طفلک هم رفت و با دستهای یخ بسته و سرخ برگشته بود و همان جا آقا معلم با شلنگ، دستهایش را نوازش داد. صدای زوزه ی شلنگ در خاطرم هست هنوز. یک بار در کلاس، خوش و خرم بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاده بود که آقا معلم آمد و من و چند نفر دیگر را جدا کرد و با خطکش، نه چندان محکم به دستمان زد. و من هنوز هم نمی دانم آخر برای چی آن روز کتک خوردیم. ولی در عین حال روز معلم که می شد، محال بود دست خالی به مدرسه برویم.       

احساسات آن روزها نیز برایم جالب است؛ احساساتی که اثری از هیچ کدامشان دیگر نیست. کلاسها برایم شخصیت داشتند. کلاس پنجم ابتدایی خیلی برایم با کلاس بود و احساس می کردم، بچه های کلاس پنجم، همه کاره مدرسه­اند. اول، دوم ابتدایی که بودم، به معلم کلاس پنجم به دید اجلال و احترام نگاه می کردم و با خود می گفتم عجب آدم باسوادی است که می تواند همه کتابهای کلاس پنجم را درس دهد! مبصر شدن و به قول بچه های آن روزها مسپر شدن آرزوی همه بود. و کلّی خوشحال می شد آن کسی که مبصر کلاسش می کردند. نیمکتها را مثل الآن به یک چشم نگاه نمی کردیم. این که جلوی کلاس باشد یا ته کلاس، کنار دیوار باشد، یا پنجره یا وسط کلاس، واین که ما ته نیمکت بنشینیم یا سر نیمکت، همه اینها با هم فرق داشت، و هر که زور بیشتری داشت، سرقفلی جای بهتری را می گرفت.

بوی کلاس همیشه آمیخته ای بود از بوی نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و پرتقال و بیسکویت که همگی دو سه ساعت تمام باهم در کیسه فریزر مانده باشند، به اضافه بوی تراش مداد و پاک کن و کاغذ دفتر و کتاب... وهمینها بود کل سرمایه فیس و افاده و پز و کلاس ما. البته  گذشت و ایثار و جوانمردی و مرام و معرفت خود را هم با همینها نشان می دادیم. 

اما دو سه روز پیش که وارد مدرسه شدم، دیدم دیگر خبری از هیچ کدام از آن احساسات الکی و بچگانه نیست و آن احساسات الکی جای خود را به احساسات الکی دیگری دادند. آن چیزهایی که برایم مهم بود، دیگر برایم مهم نیست، و آن چه امروز برایم مهم است، نمی دانم تا کی برایم مهم خواهد ماند.

از دوران پنج ساله­ی دبستانم فقط بیست سال گذشته و این همه احساساتم فرق کرده است، و خدا می داند که از احساسات جوانی امروزم چندتایشان در ایام پیری هم خواهند ماند. و نمی دانم بعد از مرگم چگونه به این دنیا نگاه خواهم کرد و خاطرات زندگی دنیایی ام را چگونه مرور خواهد کرد.


برچسب‌ها: دبستان, معلم, خاطرات کودکی, جنگ
[ سه شنبه 1391/03/23 ] [ 8:48 ] [ سید مقدام حیدری ]

وقتی با معتادان و مجرمان و خلافکاران و اراذل و اوباش مصاحبه می کنند و وضعیت زندگی آنها را بررسی می کنند، معمولا به این نتیجه می رسند که اکثر اینها خانواده های درست و حسابی نداشتند و در فضای یک خانواده ی خوبی تربیت نشده اند. زندگی دختران خیابانی را هم که تحلیل می کنند، باز معلوم می شود که بیشتر اینها محبتی که باید در خانواده ببینند، ندیدند و این شد که فکر فرار از خانواده به سرشان زد…

این جملات هزاران بار از زندانیان و بزه کاران اجتماعی شنیده شده است که بابام یا مادرم معتاد بود، در خانه همیشه بین پدر و مادر جنگ بود، مادرم از پدرم جدا شده بود و من جدای از مادرم زندگی می کردم، مادر و ناپدری ام جوری با من رفتار می کردند که گویا در خانه زیادی ام…

از آن طرف، زندگینامه ی بسیاری از شهدا و علمای بزرگ و انسانهای موفق در میدانهای مختلف علمی و دینی و جهادی نشان می دهد که شالوده شخصیت خوب و موفقشان از ابتدای کودکی و بلکه از هنگام بارداری و شیرخوارگی در بستر یک خانواده ی صالح و سالم  و آغوش مادری مهربان شکل گرفته بود. مثلا در هنگام بارداری و شیردهی مادرشان همیشه باوضو بود و دائم قرآن می خواند. از دوران کودکی مادرشان آنها را به جلسات روضه می برد و با امام حسین (عليه السلام) آشنایشان کرده بود. فضای محبت و انس و مهربانی بین پدر و مادر همواره در خانه حاکم بود. پدرشان آدم حسابی بود. مادرشان انسان باشخصیت و محترمی بود… و گمان نمی کنم کسی باشد که در این حرفهای بدیهی و فوق روشن تردیدی داشته باشد.

حالا با این وصف، آیا اسلام به زن ظلم کرده است که به او گفته مهمترین نقش تو اداره ی خانواده و رسیدگی به همسر و فرزندان است؟! و من نمی فهمم که وقتی خدا زن را در حساسترین جایگاه شکل گیری شخصیت انسانها قرار داده است و در آن جایگاه به او نقش داده است، این زن دیگر چه کم دارد که برخی بیایند و برایش دلسوزی کنند و به او نقشهای در پیتی بازاری بدهند تا احساس کمبود شخصیت و بی هویتی نکند؟! مگر خانواده جزیره ای در مریخ است و جدای از جامعه است که اگر کسی در خانواده نقش داشت، باید به این فکر باشد که در جامعه هم نقش پیدا کند؟! چطور رئیسی که از صبح تا بعد از ظهر در اتاق ریاستش ریاست می کند، و دکتری که ساعتها در اتاق دربسته ی مطبش مشغول کار است، در جامعه نقش دارند، اما مادری که همه روز فعالیت می کند تا فضای خانواده را گرم و عاطفی و سالم نگه دارد، نقشی در جامعه ندارد؟!

امروز مادر امام خمینی (قدس سره) در این جامعه بیشتر نقش دارد، یا بهترین و والاترین و مؤمنترین استاد دانشگاه های زن کشورمان؟ کدامشان؟! امروز مادر شهیدان زین الدین در جامعه بیشتر نقش ایفا می کند، یا بهترین پزشکان زن کشور؟ کدامشان؟!

من عمدا مادران بزرگان را با دختران مجرد فروشنده و بازاریابی که به خاطر ظاهر آراسته و روابط عمومی بالایشان چندرغاز پول می گیرند مقایسه نمی کنم، بلکه با بهترین و والاترین زنان شاغل کشور مقایسه می کنم تا بگویم که حتی بهترین زنانی که نقشهای والا و باارزش جامعه را ایفا کرده­اند، از آن جهت که نقش اصلی آنها نیست، به گرد پای زنانی که نقش اصلی خود را به بهترین شکل ادا کردند، نمی رسند.

نقش اصلی زن، مادری و همسری است. زن مسؤول تدارکات مهر و عاطفه در خانواده است تا همسر و فرزندانش به جایی برسند و بیرون از خانواده موفق باشند و نقششان را خوب ادا کنند.

و ناگفته نماند که نقش مستقیم زن در جامعه را منکر نیستم و حتی به ضرورت ورود زن در برخی از شغلهای جامعه ایمان دارم، اما سخن این است که هیچ کدام از آن نقشها وشغلها، هر چند که ضروری باشند، جای نقش اصلی او را در جامعه نمی گیرند و هیچ کدامشان به اندازه ی نقش همسری و مادری زن اثر و خاصیت ندارند. «از دامن زن مرد به معراج رود، بر دامن مادر شهیدان صلوات»


برچسب‌ها: زن, خانواده, نقش زن در جامعه
[ جمعه 1391/03/12 ] [ 7:25 ] [ سید مقدام حیدری ]

یادش به خیر. شاید بعد از خبر بازگشت امام به ایران و پیروزی انقلاب، هیچ رویدادی تا کنون به اندازه­ی آزادی خرمشهر، ملت ایران را خوشحال نکرده است. واقعا هم خوشحالی داشت؛ کار کمی نبود شکستن آن دیوار تا بن دندان مسلح دشمن و به لجن مالیدن دک و پز صدها کارشناس نظامی جهان که آزادی خرمشهر را محال می دانستند. صدام هم چنان خرمشهر را قطعه­ی جداناپذیر عراق انگاشته بود که نقشه های چاپ جدید عراق را با وصله­ی نچسب خرمشهر منتشر ساخت و با اعتماد به نفس تمام، برای آزادسازان خرمشهر قول اشانتیون هم داده بود که اگر خرمشهر را گرفتید، بصره هم مال خودتان! یاد شهدای عزیز عملیات بیت المقدس به خیر و روحشان شاد که خوب کنف کردند، دشمن مغرور را.

دشمن ما هنوز که هنوز است، از ضرب شست جوانان رزمنده ما یکه خورده و به خود می لرزد و دیگر جرأت ندارد به خرمشهر نگاه چب بیاندازد، چه رسد به این که به فکر اشغال خرمشهر باشد…

اما دشمن امروز، خرمشهر را بی هوا می زند وچنان اشغال می کند که به غیرت کمتر کسی بر بخورد. امروز خرمشهر آباد است. از بمباران خبری نیست. صدای توپ و موشک در کار نیست. صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به گوش نمی رسد و خلاصه همه چیز آرام است. و همین است که جنگ امروز را سختتر از جنگ دیروز می کند.

امروز، دائم باید به همدیگر تذکر دهیم که برادرم، خواهرم، مواظب باش که در جنگیم و دشمن در کمین است. جنگی است بی رنگ و بو که ناغافل می زند و بدون این که کسی را بخواهد آواره کند، خرمشهر را اشغال می کند.

عرصه، عرصه­ی جنگ بزرگتر و جهاد اکبری است که همه تک و تنها باید در آن برزمند. جنگ نرم هر چند که رسانه ای است، اما نمی شود مارشی برایش ساخت و لباس رزمی برایش دوخت و شب عملیاتی برایش تهیه دید. دشمن شب و روز حمله می کند، اما دریغ از یک آژیر خطری که وضعیت قرمز شهر را به همگان بفهماند و برق شهر را خاموش کند. دیگر از این خبرها نیست و جور دیگر باید از خرمشهر دفاع کرد. 

وقتی می بینی که بدحجابی در شهر، بیداد می کند، باید بدانی که چکمه های دشمن، هنوز بر خاک خرمشهر سنگینی می کند. و باید برای آزادسازی اش کاری کرد و چاره ای جست. دیش ماهواره های نصب شده بر بام ها همه نشان از سنگرهای سقوط کرده است. ولی حیف که منظرش به اندازه ی سقف ریخته­­ی یک خانه جنگ زده، دردناک نیست، وگر نه همه می فهمیدند که خرمشهر در خطر است.

جنگ امروز سختتر و دشوارتر است، چرا که هیچ گاه نمی توان جشن آزادسازی خرمشهر را در این جنگ پنهان گرفت و هیچ روزی در تقویم سال، یادآور رشادتهای پنهان رزمندگان جنگ نرم فرهنگی نخواهد بود. 

امروز هر خانه یک سنگر است و پدر و مادر، سنگربان و فرمانده لشکرند. و خوشا به حال آن فرمانده ای که در خانه و مقر فرماندهی­اش، حال و هوای سنگرهای جبهه حاکم باشد و در آن سنگر، کسی یادش نرفته است که جنگ بی رنگ و بویی در کار است و باید برای خرمشهر کاری کرد.


برچسب‌ها: خرمشهر, آزادی, جنگ نرم
[ سه شنبه 1391/03/02 ] [ 10:5 ] [ سید مقدام حیدری ]

خدا را شکر که پیشرفت ملت ایران، به پیشرفتهای هسته ای و پزشکی و فضایی و نانو خلاصه نمی شود. پیشرفت دیگری در کار است که اصل و اساس همه پیشرفتهاست. ولایتمداری این مردم نیز دارد پیشرفت می کند و در این سالهای اخیر بدجوری اوج گرفته است.

حیف که میزان ولایتمداری مردم را نمی شود با عدد اندازه گرفت، آمار هم نمی توان داد، ولی نشانه ها پیداست. یک زمانی برای مسؤولین نظام همین بس بود که عکس آقا را در اداره خود نصب کنند، ایشان را مقام معظم رهبری بنامند، گه گاهی از ایشان با احترام یاد کنند و هر از گاهی هم پای سخنرانی آقا حضور پیدا کنند. همینها بس بود.

امروز ولی دیگر از این خبرها نیست. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. امروز اگر مسؤولی کمترین تعللی در اطاعت از رهبری داشته باشد، مردم می فهمند. گارانتی اعتبار مسؤولین دیگر ده، بیست سال نیست، ده، بیست ماه، و یا حتی کمتر از اینهاست. دیگر از این خبرها نیست که بعضی ها بتوانند حرف آقا را زمین بیاندازند و اعتبار و آبرویشان نزد مردم، زمین نخورد. صافی و غربال مردم دیگر الک زپرتی نیست، فناوری نانو پس به چه درد می خورد؟ با همین تکنولوژی غربال ساخته اند و دارند مو از ماست می کشند.

من این جو را دوست دارم؛ جوی که در آن هر چه آقا از کسی تعریف کند، باز مردم گارانتی سی ساله برایش نمی بُرند. باز مراقبند که اگر خطا کند، به او تذکر دهند و اگر زیادی تکرار کرد، سر جایش بنشانند.

شاید بتوان گفت که در کل تاریخ انتخابات انقلاب، این اولین باری است که دست کم، دو جبهه اصولگرا در فعالیتهای تبلیغاتیشان سر خدمت به مردم و افزایش رفاه و رفع محرومیت و اشتغال زایی و این جور شعارها با همدیگر رقابت نکردند، بلکه رقابتشان بر میزان ولایتمداری و تبعیت درست و حسابی از مقام معظم رهبری بود. بسیاری از نامزدهای محترم هم به خاطر جو پرهیبت ولایتمداری مردم، چندان نیازی برای شرح برنامه های اقتصادی خود ندیدند. برای درصد بسیاری از مردم، ولایتمداری یک مسؤول، واقعا بیش از آب و نان و سفره رنگارنگ اهمیت دارد. چه این که چون که صد آمد نود هم پیش ماست. این اتفاق مبارکی است که اگر چه چندان سر و صدایی ندارد، اما به اندازه کل بیداری اسلامی و جنبشهای وال استریت و حتی بیشتر، ارزش و اثر دارد. تحول کیفی و قلبی و ایمانی مردم ایران است. اساسا همین اتفاق است که این چنین عالم را به جنب و جوش و حرکت واداشته است.

و اما چه شد که این طور شد؟ و این کدام اتفاق بود که این چنین بصیرت و شعور و آگاهی مردم را بالا برد؟ این هم معلوم است. اگر دست باکفایت و زبان پرگهر سران فتنه نبود، دوهزاری خیلیها هنوز کج می ماند. سران فتنه با جان و دل و همه وجودشان به این مردم نشان دادند که عنصر ضد ولایت فقیه، چه موجود پست و رذلی است. به همه نشان دادند که رابطه دوستی با آمریکا و اسرائیل چه رابطه کثیف و پلیدی است. بهترین فیلم مستند را ساختند و حالیمان کردند که در شرایط حساس و فتنه های سخت، هیچ مسؤول و هیچ دستگاهی نمی تواند کاری بکند. این حقیقت ملموس شد، که اگر این مردم بخواهند حرکتی بر خلاف امر رهبری بکنند، چنان شهرشان نا امن خواهد شد که جان و ناموسشان نیز همه در خطر خواهد افتاد. امن و امان این کشور، همه به خاطر عزت و اقتدار رهبر است؛ نه سپاه و ارتش، که اینها هم هر چه دارند، از ابهت آقایشان دارند.


برچسب‌ها: ولایتمداری, سران فتنه
[ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 6:50 ] [ سید مقدام حیدری ]

خبرنگاری از مدیر یکی از بیمارستانها می پرسد: شنیده بودیم که می خواستید سطح خدمات این بیمارستان را ارتقا ببخشید، اما متأسفانه باز هم در این بیمارستان مشکلات بهداشتی وجود دارد و فضای اتاقها آلوده است… مدیر محترم هم حرف خبرنگار را قطع می کند و می گوید: ببینید با این حرفها شما نمی توانید مرا عوض کنید، من اصولا آدم کثیف و چرکی هستم. هر چه هم آدم بزرگتر می شود، متوجه می شود که میکروب چیز بدی نیست، کپک چیز بدی نیست، آت و آشغال چیز بدی نیست. شما هم اگر بزرگ شدید، متوجه می شوید…

یک کارشناس ناظری هم خطاب به این خبرنگار صاف و ساده گفت: ببینید ماها هیچکداممون در خانه و محل کارمان این قدر بهداشتی عمل نمی کنیم که در بیمارستانها عمل می شود. ما هیچ کداممان نه این قدر تمیزیم نه این قدر بهداشتی هستیم که نسبت به این چرک و کثافتها حساس باشیم. متأسفانه فقط بلدیم انگ بزنیم و انگهامون هم فقط حول و حوش بهداشت و تمیزی است. ولی عمدتا تاریخ بیمارستانهای ما همواره با این مسائل همراه بوده که متأسفانه دوستان آنها را آشغال و کثافت نامیدند. و تقریبا اغلب کارها و فعالیتها و زندگی و مسافرتها و اردوهای ما اگر با کمی چرک بازی و کثیف کاری همراه نباشد، یک چیز بی مزه ای می شود که از دهن می افتد…

این نشست خبرنگاری کاملا تخیلی است و مطمئن باشید هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چون بدن و جسم انسان برای مسؤولان وزارت بهداشت احترام دارد. به فرض محال هم اگر مدیری این چنین گستاخانه به مخاطبان توهین کند، پست و مقام و کارش در خطر خواهد افتاد. این طور نیست؟

اما بنازم به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که انگار وجه نامگذاری این وزارت به این نام، از همان جهتی است که کنیه حضرت عزرائیل در ادبیاتمان «ابو یحیی» است و کنیه نابینا را «ابوبصیر» گذاشتند. حتما وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ما هم چنین نسبتی با فرهنگ و اسلام دارد که یکی از تولید کنندگان قَدَر محصولات فرهنگی این وزارت، رک و راست جلوی خبرنگاران می گوید: من آدم رکیکی هستم… من متعلق به سینمای سخیف هستم… و چندتا حرف مفت دیگر…

مهمترین محصولات فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد ما، فیلمهایی است که هزاران بار، بی عفتی و روابط نامشروع را به جوانان ما یاد داده است؛ به جرأت می توان گفت که یک هزارم پول امکاناتی که در خدمت فرهنگ غربی و غیر اسلامی در این وزارت خرج می شود، در راه گسترش فرهنگ انقلاب و اسلام و شهدا خرج نمی شود. اگر کسی منکر است، به من بگوید که تندیسها و سیمرغهای بلورین این وزارت، به چه کسانی داده می شود؟ و از بین بازیگران دختر و پسری که در این سالهای متمادی بلورباران شده اند، چند نفرشان در ترویج فرهنگ ابتذال و بی تقوایی نقش نداشته اند؟

چنین فضایی بر وزارت فرهنگ ما حاکم است که یک کارگردان جرأت می کند، این گونه حرف بزند و هیچ باکی از بیکار شدن هم نداشته باشد. او تقصیر ندارد. تقصیر، متوجه مسؤولان فرهنگی ماست که نکردند یک دور گلستان سعدی را بخوانند تا دست کم بفهمند که «ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر».

ذوق و طرز تفکر هر پدری را می توان از نوع تشویقها و هدیه دادنهایش شناخت؛ اگر پدری یک قران به خاطر حفظ قرآن فرزندانش خرج نکرده است، معلوم می شود که بالکل بیخیال این موضوع است. سیاست جو حاکم بر وزارت فرهنگمان هم خوب معلوم است. سیاستش هر چه هست، نتیجه اش این است که اگر دختر باحجاب و عفیفی بخواهد بازیگر شود، نه مجال رشدی دارد و نه هرگز مجال کار خواهد داشت؛ تندیس چوبین هم نخواهد گرفت، چه رسد به بلورینش. تا کنون نشنیده ایم که هیئت داوران به فیلمی به خاطر رعایت هر چه بیشتر موازین شرعی جایزه داده است. هیچ بازیگر زنی هم به خاطر مقاومت در برابر جو بدحجابی سینما و حفظ حجاب کاملش تندیس بلورین نگرفته است. وزارت فرهنگمان مستمع آزاد است انگار. هیچ کس از وزیر محترم  نمی پرسد که آقای وزیر! در سال جهاد اقتصادی از میان هفتاد الی صد فیلم ساخته شده، چندتای اینها مربوط به جهاد اقتصادی است؟ درباره بیداری اسلامی چند فیلم فاخر ساخته شده است؟ در این سی سال، یک فیلم فاخر جهانی صادراتی درباره حجاب نساخته ایم، چرا؟ چرا هر اتفاقی که در جهان می افتد و هر دغدغه ای که رهبر انقلاب داشته باشد، باز سینمای ما مشغول دوستی های عاشقانه است و منتظر است ببیند، آخر فیلم کی با کی ازدواج می کند؟ چرا برای تشویق جوانان به نماز، هیچ فیلمی سراغ نداریم که پیشنهاد بدهیم؟ کسی بیاید روشنمان کند که این وزارت، وزارت کدام فرهنگ است و مشغول ارشاد کدام اسلام است.


برچسب‌ها: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
[ شنبه 1390/11/29 ] [ 9:19 ] [ سید مقدام حیدری ]

امروز بزرگترین و مبارکترین مولود، به دنیا آمده است؛ کسی که خدا او را از همه بیشتر دوست دارد، و او نیز از همه بیشتر، خدا را دوست دارد. به غار حرا باید تبریک گفت که هزاران سال در انتظار به دنیا آمدن نمازگزارش بود، و فقط چند سال دیگر باقی است تا این نمازگزار جوان قدم بر خاک این غار بگذارد.

امروز مهربانترین پیامبر آمده است؛ چشم بچه ها روشن که این مرد بزرگ، با همه بزرگان فرق می کند؛ او بزرگی است که کوچک شدن را خوب بلد است، و یقین دارم که هیچ مربّی مهد کودکی نمی تواند مثل پیامبر ما با بچه ها بازی کند. نماز جماعت را تند و سریع تمام کرد، چون کودکی به گریه افتاد و مادرش در حال نماز بود.

چشم یتیمان روشن، که این خاتم پیامبران، خاتم یتیم نوازان هم هست. چه می دانم، شاید برخی کودکان آرزوی یتیمی می کردند، وقتی یتیم نوازی پیامبر را می دیدند.

به ما گناهکاران هم باید تبریک گفت به خدا؛ هیچ پیامبری به قدر او نگران گناهکاران امت خود نیست. مادرها این قدر نگران فرزندانشان نیستند که پیامبر نگران ماست. در قیامت پدر و مادرها هم فراموشمان خواهند کرد، اما این پدر چیز دیگری است؛ او آخر هر چی پدر است؛ او خاتم پدران است.

هر یک از اصحابش را که سه روز نمی دید، به عیادتش می رفت. خوش به حال کسی که در مدینه مریض شود. شاید اگر کسی یک روز مریض می شد، زن و بچه اش دعا می کردند، دو سه روز دیگر هم مریض بماند. من که اگر در زمان پیامبر بودم، نذر می کردم که اگر سه روز مریض شدم، یک مجلس روضه حضرت عباس بگیرم! دلم را خوش می کنم به بهشت؛ ان شاء الله آنجا اگر سه روز به دیدن پیامبر نرفتیم، او به دیدنمان بیاید.

فدایش شوم که چقدر ملاحظه حال دیگران را می کرد؛ حال اصحابش را نمی گرفت؛ تو ذوقشان نمی زد؛ اگر خبر عجیبی برایش می آوردند، او نیز مانند دیگران تعجب می کرد و به رویشان نمی آورد که اول مخلوق صادر از خداست و همه ممکنات به واسطه او به وجود آمدند و اذن تکوینی خدا از راه او محقق می شود و محال است، اتفاقی بیافتد و او خبردار نشود که همه عالم، مرتبه ای از سعه وجودی خود اوست و انسان کامل و خلیفة الله و فاتح قله قاب قوسین او ادنی که جهلی ندارد که بخواهد پس از خبردار شدن تعجب کند…؛ خلاصه این که خاکی بود و هیچ کلاس نمی گذاشت برای اصحابش.

موضوع بحث اصحابش را عوض نمی کرد، اگر موضوع گپ و گفتشان آخرت بود، یا دنیا بود، یا آب و غذا بود، هر چه بود، او نیز درباره همان موضوع با آنها گفتگو می کرد. سینه او گنجینه علم الهی بود، اما به سخن اصحابش که یک قطره از دریای علم او هم نداشتند، خوب گوش می داد. چنان گوش می کرد که گویی دارد استفاده می کند و بهره مند می شود. چقدر دوست داشتنی بود، پیامبرمان.

خدایا تقدیر تو این بود که از دیدن پیامبرمان محروم باشم، عیبی ندارد، تقدیر تو هر چه هست، به روی چشم می گذارم، اما مرا از دیدن روی نازنینش در قبر و قیامت و بهشت، محروم نکن. می خواهم با او زندگی کنم، او به زندگی با انسانهای کوچک عادت دارد. 

[ جمعه 1390/11/21 ] [ 8:58 ] [ سید مقدام حیدری ]

فکر کن اگر خدا اجازه می داد، فریضه نماز جماعت را مثل مراسم دعای کمیل و ابو حمزه و مناجات شعبانیه برگزار کنیم، چه می شد! آن وقت دهها پلاکارد و بنر در اطراف شهر می دیدی که اعلام می کردند: «مراسم روح بخش نماز جماعت ظهر و عصر با نوای ملکوتی حاج منصور، زمان فلان، مکان بهمان»؛ «مراسم معنوی نماز جماعت مغرب و عشا با نوای حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای انصاریان زمان فلان، مکان بهمان»؛ سی دی فروشها هم پر می شد از «گلچین نمازخوانی» استاد پناهیان و میرزا محمدی و دیگر مداحان و دعاخوانان محترم و….

آن گاه امام جماعت، وظیفه خود می دید که نماز گزاران را برای اقامه نمازی با شور و حال آماده کند. و هنر و صدا و معرفت خود را به کار می گرفت تا مراسم نماز، باحال برگزار شود.

با کمی فکر و خیالبافی، و با تجربه ای که در مجالس دعا و مناجات آقایان اندوخته ایم، می توان حدس زد که این آقایان در بین اذکار و اعمال نماز چه می کردند و چه می گفتند. و شاید خالی از لطف نباشد اگر به خیالبافی خود ادامه دهیم و تصویر مراسم چنین نمازی را تمام کنیم. بخشی از ادامه یادداشت را هم باید به سبک همین آقایان خواند، و شاید با لهجه عامیانه خواندنش، قشنگتر باشد، باند و بلندگویی هم اگر بود، چه بهتر… پس یا علی مدد.  

هنوز نیم ساعت به اذان مانده است، جمعیت، کیپ تا کیپ مسجد نشسته اند و هر از گاهی کسی بلند می شود و با شعری، متنی، دکلمه ای، چیزی می گوید: «بلند صلوات بفرست». در این فرصت مانده به اذان هر کسی مشغول کاریست؛ عده ای نماز می خوانند؛ عده ای حلقه گرفته اند و گفتگو می کنند؛ عده ای قرآن یا مفاتیح در دست دارند و چیزی می خوانند؛ بعضی ها هم شال و چفیه هایشان را هلیکوپتر کردند تا از دم هوای مسجد کم کنند. بالأخره زمان می گذرد و امام جماعت، مراسم را شروع می کند.

«اللهم صل علی محمد وآل محمد» و مردم با همان سبک تکرار می کنند؛ دوباره تکرار می کند؛ دوباره تکرار می کنند. و او ادامه می دهد: «استغفر الله الذی لا اله الا هو… وأتوب إلیه» و با سبک مناجات می گوید: استغفارم برای این است خدای من که می دانم، همه ی کم توفیقی هایم به خاطر گناهانم است. و اگر تا کنون نتوانستم، نماز زیبایی به درگاهت آورم، گناهانم نگذاشتند. و می دانم که تو می توانی گناهانم را به گونه ای ببخشی، که زندگی و سرنوشت و نماز و همه چیزم زیر و رو شود و رنگ دیگری بگیرد…

بعد توسّلی به مادر سادات می کند؛ آی مادر، کمکم کن. می خواهم درِ خانه خدا بروم. می خواهم نماز را شروع کنم. برای ما دعا کن مادر. این همه شیطان اطراف مرا گرفتند که نگذارند با خدا حرف بزنم. از اول عمرم تا کنون هم موفق بودند. هیچ وقت نتوانستم آبروداری کنم. ولی باز هم به شما امید دارم. مادر… مادر… مادر… . و نمنمک صدای گریه و زمزمه مردم همراه صدای امام جماعت می شود؛ دوربینها هم چشمان بارانی زیادی را می توانند پیدا کنند… هنوز نماز شروع نشده است.

تا که لحظه اذان فرا می رسد، امام جماعت لحن شور و حماسه می گیرد: الآن درهای رحمت خدا باز شد. اکنون خدا به ما اجازه داد که با او صحبت کنیم. فرشته ها دارند شیفت عوض می کنند. چه ولوله و شوری در زمین و آسمان به پا شده! خوش به حال کسانی که خدا نمازشان را قبول کند؛ خوش به حال کسانی که با این نمازشان دل مهدی فاطمه را خوشحال کنند؛ خوش به حال کسانی که می دانند، مهدی فاطمه کجا به نماز ایستاده. خوش به حال کسانی که الآن پشت سر مهدی فاطمه نماز می خوانند… فدای آن امام جماعتی شوم که با خواندن هر آیه و ذکری یک تیر به بدنش اصابت می کرد… فدای آن نمازگذارانی که آخرین نمازشان را پشت سر حسین خواندند. و صدای ممتد مردم بلند می شود: «حسین». دیگر کمتر چشم خشکی را می توان پیدا کرد. و صدای گریه همه جای مسجد را فرا گرفته است. امام جماعت چند لحظه ای را ساکت شده است، اما هنوز صدای هق هق و ناله مردم به گوش می رسد. بعضی خانمها هم دارند جیق می زنند.

… و نماز با صدای تکبیرة الإحرام امام جماعت شروع می شود. امام جماعت با صدای دلنشین و پر سوز حمد و سوره را قرائت می کند و مردم با چشمانی پر اشک و دلهایی پر نور، به آیات قرآن و دلگفته ها و مناجات امام جماعت با خدا گوش می دهند و اشک می ریزند.

امام جماعت، درست مثل دعای کمیل و جوشن کبیر نماز می خواند؛ «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین» خدایا شکر که یک بار دیگر توفیق نماز به من دادی خدای من. خدایا من کجا؟ نماز کجا؟

«الرحمن الرحیم» خدایا این که می بینی هم از رحمانیتت دم می زنم و هم از رحیمیتت می گویم، برای این است که من هم طمع رحمانیتت را دارم و هم چشم به رحیمیتت دوخته ام. هم می خواهم زندگی مادی ام را سر و سامان بخشی، هم می خواهم نماز و روزه ام را پر رونق کنی. هم پول و زندگی می خواهم، هم توفیق شهادت در رکاب مهدی می خواهم. خدایا فرازهای نماز، مرا پررو و پر توقع کرده است، پس هم از رحمانیتت برایم خرج کن و هم از رحیمیتت برایم مایه بگذار…

با گفتن «اهدنا الصراط المستقیم» امام جماعت لحن توسل می گیرد و آنگاه که به «صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین» می رسد، اوج می گیرد و صدای گریه مردم بلند می شود، چون همه از این آیات بوی «علی و حسین» می شنوند. این آیاتِ کنایه آمیز، دل هر محبّ الحسینی را می لرزاند، چون با این آیات فرصتی پیدا می کند که از حبیبش حسین (علیه السلام) بگوید و از دشمنانش برائت بجوید…

ادامه ی نماز را هم دیگر شرح نمی دهم، چون دست کم، چند برابر این مقدار باید نوشت و سر دوستان را به درد آورد. بگذریم.

اما جانم به حکمت خدا که اجازه هیچ اِعمال سلیقه و حرف زیادی و کار هنری و از این جور کارها در نماز نداده است. گویا خدا می خواهد هر کسی با معرفت خودش به نمازش رونق ببخشد. در نماز همه تنهایند و هیچ کسی به ما چیزی نمی رساند. نماز مشخص می کند که موجودی حساب هر کس چقدر است و معلوم می شود اگر حرارت مداح نباشد، هر کس به تنهایی چقدر حرارت و سوز و اشک برای نمازش دارد. 

[ سه شنبه 1390/11/11 ] [ 23:19 ] [ سید مقدام حیدری ]

ظلم و بدعت و جهالت و ضلالت که ماندگار نیست؛ می رود یک روز. قرار نیست وهابی های پست، تا همیشه زمامدار و کلیددار مکه و مدینه باشند. قرار نیست تا همیشه زیارت و روضه و گریه و سینه زنی، قدغن باشد آنجا و همه مجبور باشند، قبر پیامبر و ائمه بقیع را آرام و بی صدا زیارت کنند. خدام مسجد النبی و قبرستان بقیع، عوض خواهند شد؛ عمر آل مروان و آل زیاد وهابی، هر قدر هم ریش بلند کنند، مثل دشداشه هایشان کوتاه است، خواهد آمد آن روز که به سر آید. و تو چه می دانی؟! شاید آن روز، نزدیک است

و آن روز صحنه های دیدنی و زیبایی را به همراه خواهد داشت. دیدنی است، اولین مجلس روضه ای که در مسجد النبی برگزار می شود. و خوشا به حال کسانی که اولین بار، در حوالی کوچه بنی هاشم، کوچه باز خواهند کرد و سینه خواهند زد. اولین دسته ی عزا هم شکوه خاصی خواهد داشت. و مجلس باشکوه زیارت عاشورا هم که هیچی؛ صد برابر دعای کمیل مدینه فاز دارد به خدا...

خدایا اگر آرزو و دعا کنتور و حد و مرزی ندارد و اجازه دعا و خواستن به بندگانت داده ای که داده ای. امروز خواسته و آرزویم این است. دلم هوای مجلس سینه زنی حرم پیغمبر را کرده است؛ می خواهم کنار قبرستان بقیع به همراه چند هزار زائر فریاد بزنم "غریب مادر حسن". آرزو دارم در حرم پیغمبر بنشینم و ببینم سخنران به جای چرت و پرت و اراجیف وهابیت، روضه حضرت زهرا می خواند و دم به دم با دستهایش به جاهای مختلف مسجد اشاره می کند و روضه می خواند؛ مردم همین جا بود که مادرم زهرا را...؛ خانمها بدانید از همین قسمت بابام علی را به مسجد بردند...؛ احتمالا آنجایی که آن نانجیب مادرمان زهرا را تنها گیر آورد در حوالی آنجاها بود...؛ مردم همین چند قدمی که می بینید را علی (علیه السلام) چند بار به زمین نشست...

خدایا می خواهم پخش زنده شود به همه عالم؛ می خواهم یکی دو ملیارد انسان، همزمان با یک روضه گریه کنند و اشک بریزند. و من می خواهم در این مجلس شرکت کنم، تو هم جورش کن.

[ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 11:6 ] [ سید مقدام حیدری ]
این گزارش را که خواندم، خیلی به من چسبید. آنقدر که مجبور شدم، عادت و دأب همیشگی ام را کنار بگذارم و ـ روم به دیوار، زبانم لال، گلاب به روتون ـ کپی پیست کنم. خدایا توبَه... 

دیگر این که این گزارش را سرکار خانم زهرا مهاجری در خبر آنلاین نوشتند که بعد از کسب اجازه از ایشان، تقدیم حضورتان می کنم. خواندنی است...


این روزها، این که خیابانهای اطراف یک خانه یا حسینیه ی سیاهپوش، شلوغ و پر از ماشین های پارک شده باشد، چیزِ عجیبی نیست؛ ولی اگر همه ی این ماشین ها یک آرم مشترک روی شیشه شان چسبانده باشند، شاید کنجکاوی هر رهگذری را برانگیزد.

از ابتدای این خیابان بلند تا انتهای آن، ماشین ها همگی یک نشانه رویشان هست؛ نشانه ی یک گوش که خطی روی آن کشیده شده و زیرش نوشته شده: "ناشنوا".

به وسطهای خیابان که می رسم، دلیل تجمع این همه ماشین که صاحبانشان ناشنوا هستند را می فهمم. روی پرچم  بزرگی که سر در یک خانه نصب شده نوشته: "هیئت ناشنوایان مقیم تهران".

وارد خانه می شوم. خانه، یک حیاط بزرگ دارد با حوض کوچکی وسط آن. از درون حیاط، اتاق مردانه که درِ شیشه ای دارد مشخص است. همه محو تماشای روبرویند. از کنارشان می گذرم و به قسمت مخصوص خانم ها می رسم. به در ورودی که می رسم، خانمی در را برایم باز می کند و با حرکات دست خوشامد می گوید و می فهماندم که کفشها را در کیسه بگذارم و با خود ببرم. همه ی حرفهایی که زده را با یک حرکت سر پاسخ می دهم و داخل می شوم.

قسمت زنانه اتاق بزرگی است، پر از جمعیت. همه به سمت تلویزیون بزرگی که گوشه ای از اتاق نصب شده نشسته اند و چشم دوخته اند به روبرو. موقعِ سخنرانی است. زن جوانی آن جلو، کنار تلویزیون بزرگ ایستاده و با اشاره، همه ی صحبت ها را ریز به ریز و با سرعت ترجمه می کند. آن طرف، در مردانه هم آقایی مسئول این کار است که البته سرعتش به اندازه ی زن جوان، زیاد نیست و مرتب جا می ماند. این را از تلویزیون بزرگی که با دوربین مدار بسته دارد قسمت مردانه را نشانمان می دهد می بینم. عزادارانِ مرد، بیشتر از آن که به سخنران نگاه کنند، ناچارند به مترجمشان چشم بدوزند.

گویا اولین برنامه همین سخنرانی است. برخلافِ رسمِ هیئت های دیگر، اینجا اول زیارت عاشورای دسته جمعی نمی خوانند. شاید دسته جمعی زیارت عاشورا خواندن اینجا معنا نداشته باشد.

سخنرانی که تمام می شود، تا سخنران جایش را به مداحِ پس از خود بدهد، خانم ها مجال صحبت کردن با هم پیدا می کنند. صدای زیادی از اطراف نمی آید؛ فقط صدای بچه هایی که بیرون بازی می کنند و اصوات گنگ و مبهمی که از دهان ناشنوایان هنگام حرف زدن خارج می شود. در مجلس، همه جور آدمی هست. انگار تنها ربط دهنده شان همین ناتوانی در شنوایی است. پیرترها ساکت ترند و منتظرِ برنامه ی بعدی، اما جوان تر ها تند و تند دستها و سرشان را تکان می دهند و با هم حرف می زنند. چندتایی هم بچه ی خردسال هست که شیطنت های معمول را دارند و هر از گاهی با اشاره ی دست مادر،  به آرامش و نشستن سرجایشان دعوت می شوند.

صدای مداح که بلند می شود، خیلی ها که رویشان را از خانم مترجم برگردانده اند، همچنان به حرف زدن ادامه می دهند و متوجه شروع شدنِ دوباره ی مراسم نمی شوند.

مداح خوش صداست و اشعار قشنگی می خواند؛ ولی شاید اینجا این دو فاکتور، اهمیت چندانی نداشته باشد. مترجم ها مجبورند شعرها را که پُرند از کلمات ادبی و مفاهیم استعاری، به طور تحت اللفظی ترجمه کنند و دیگر نمی توانند فراز و فرودهایی که مداح به صدایش می دهد و با این روش، دل را می لرزاند به مخاطب ناشنوا بفهمانند. روضه شروع می شود. مداحِ خوش صدا، روضه ی علمدار کربلا را می خواند. خانم مترجم، ریز به ریز همه ی جمله ها را ترجمه می کند. اشک در چشمهای خودش پر شده و سعی دارد همه ی احساس مداح را در دستها و اشاراتش بریزد تا دِینش را ادا کرده باشد.

کم کم چشمها بارانی می شود و ناله ها برمی خیزد. ناشنوایان اشک ها را به سرعت از چشمها پاک می کنند تا بتوانند بهتر ببینند. زن ها عادت دارند وقتی گریه می کنند، صورت و چشمهایشان را بپوشانند. اما اینجا دیگر خبری از پوشاندن چشمها نیست. اینجا قرار است چشمها روضه را بشنوند...

روضه به اوج خود رسیده؛ مداح از حاضران می خواهد که با صدای بلند نام پسر فاطمه را صدا بزنند. خانم مترجم با حرکات دست این را به همه می فهماند. صدای "یاحسین" برمی خیزد. یا حسینی که تا به حال نشنیده ام. آنها هم "یاحسین" گفتن ما را نشنیده اند و هر طور که خودشان می خواهند حسین را می خوانند. "یاحسین" های گنگ و مبهم با ناله های دردمندانه در هم می پیچد و دل آدم را می لرزاند. حیف که خودشان نمی شنوند و نمی دانند صدایشان چه غوغایی در دل به پا می کند.

سینه زنی آغاز می شود. ریتم سینه زنی را خانم مترجم به حاضران یاد می دهد و بعد، تلاش می کند تا اشعار را به سرعت ترجمه کند. گاهی هم که ریتم سینه زدنِ ناشنوایان اشتباه می شود، بلافاصله آن را اصلاح می کند و قسمت هایی از مداحی را که باید توسط حضار تکرار شود را متذکر می شود. برای همراهی با مداح، دوباره اصوات ناهماهنگ ولی سوزناکِ ناشنوایان بلند می شود.

سینه زنی که تمام می شود، مداحِ خوش صدا، که برای مستمعینِ ناشنوایش هیچ چیزی کم نگذاشته و برای آنها عین کسانی که می شنوند خوانده، شروع می کند به دعا کردن. خانم مترجم در حالی که اشک از چشمان خودش سرازیر شده، دعاها را ترجمه می کند. آخر هر دعا اصوات نامفهوم، "آمین" می گویند. عده ای هم که حالا دیگر چشم از خانم مترجم گرفته اند، سر به دیوار گذاشته اند و به چشمهای خسته شان اجازه ی باریدن داده اند و آرام آرام با خدایشان حرف می زنند. تنها کسی که برای صحبت کردن با او، احتیاج به هیچ چیزی نیست؛ نه صدا، نه اشاره و نه هیچ واسطه دیگر... 


اگر چشمانتان بارانی است، التماس دعا

[ شنبه 1390/11/01 ] [ 8:48 ] [ سید مقدام حیدری ]

ورزشکارها را دیده ای؟ هر وقت که با یکیشان مصاحبه کنند، به یک چیز فکر می کند و یک حرف بیشتر نمی زند؛ مسابقات آینده و نتیجه مسابقه بعدی و کسب  امتیاز از حریف و شکستن رکورد و گرفتن مدال و کسب مقام و این جور حرفها. بیست مدال هم اگر تا کنون گرفته باشد، بسش نیست و می بینی باز هم به فکر بعدی است. زندگی ورزشی یعنی این.

زندگی اقتصادی هم که همه مردم دارند همین است، پنجاه سال هم اگر به تجارت و کار اقتصادی مشغول باشیم، ول کن نیستیم. باز کلی اهداف نرسیده و چشم انداز داریم. تا حدودی هم طبیعی است، هر چند گاهی به طمع و حرس زیادی می کشد.

با دانشجو یا دانشمندی هم که خوش و بشی کنی، می بینی به فکر رسیدن به مقام های بالاتر علمی است، و اصلا به آن چه دارد قانع نیست. یا به فکر پایان نامه است، یا در حال تألیف کتاب جدیدش است، یا مقاله ای را تنظیم می کند، یا ایده ای را در ذهن می پروراند و از این جور کارها.

با این وصف، زندگی ایمانی را چگونه توصیف کنیم؟ و انسان مؤمن در زندگی ایمانی اش چگونه زندگی می کند؟ گمان نمی کنم جز یک روند پویا و مترقی ایمانی، می توان تعریف دیگری برای زندگی ایمانی فرض کرد.

زندگی ایمانی مانند زندگی ورزشی و اقتصادی و علمی و هنری و سیاسی است. باید انسان مؤمن چشم انداز داشته باشد؛ به دنبال رکوردهای تازه باشد؛ آرزوهای بلند بلند در سر داشته باشد؛ باید بگوید فعلا سفت و سخت در حال تمرینم تا ببینیم خدا چه می خواهد و إن شاء الله بتوانم این مرحله را با موفقیت پشت سر بگذارم. اگر زندگی ایمانی این نیست، پس چیست؟

کسانی که زندگی ایمانی دارند، تصور روشنی از نماز بهتر و عبادت زیباتر و ولایتمداری عمیقتر و در یک کلمه دینداری بهتر دارند. وقتی افت می کنند، می فهمند و برای پیشرفتشان برنامه ها دارند. و حتی می توان گفت که اینها بایسته های زندگی ایمانی نیست، بلکه مقتضا و طبیعت آن است.

از برخی آیات می توان چنین برداشت کرد که اگر این پویایی و پیشرفت نباشد، آن ایمان حد اقلی پذیرفته نیست، یا در فراز و نشیب حوادث از بین خواهد رفت. خداوند متعال در قرآن، مؤمنان را به تجارتی فرا خوانده است که نتیجه ابتدایی اش، نجات از عذاب دردناک است؛ نه سود کلان. آن گاه به مؤمنانی که خود با "یا ایها الذین آمنوا" صدایشان زده است، فرمود: باید به خدا و پیامبر او ایمان بیاورید و بعد با مال و جانتان در راه او جهاد کنید! (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ) [صف: 10، 11] و پیداست که آن ایمانی که مؤمنان به آن دعوت شده اند، غیر از این ایمانی است که خود داشتند.

و در آخر این نکته را باید به یاد سپرد که هیچ ورزشکاری در طول زندگی ورزشی اش، پشت سر هم ناکامی نداشته است. همچنین محال است، زندگی ایمانی بدون هیچ کامیابی و موفقیت همراه باشد.  

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 23:19 ] [ سید مقدام حیدری ]

شگرد و فوت و فن خدا برای اداره جامعه اسلامی و هدایتشان به سوی کمال دنیا و آخرت، یکی دوتا نیست. خیلی هم با روش و اصول ما انسانها فرق دارد که باید هم داشته باشد.

مثلا ما انسانها اگر بخواهیم بر راه و مسیر و آرمانی تأکید بورزیم و جوانها را به پیمودن این مسیر تشویق کنیم؛ مثلا بخواهیم قشر جوان و دانشجویان را به فعالیت هر چه بیشتر در میدان علم و تحصیل و فن آوری تشویق کنیم، کارهای مختلفی می کنیم؛ همایش تشکیل می دهیم؛ سخنرانی می کنیم؛ از نخبگان تقدیر می کنیم؛ تسهیلات می دهیم و خیلی کارخوب و مفید و ضروری دیگر. این کاری است که از دست ما انسانها بر می آید.

اما در پس این دست و پا زدنها، خدا هم بیکار نمی نشیند و با روشهای پیچیده خدایی اش، وارد کار می شود. او برای فتح قله های کمال و پیشرفت از سوی ما برنامه ها دارد و نقشه ها کشیده است.

با مرور تاریخ اسلام و انقلاب می توان برخی از شگردهای خدا را دریافت، هر چند که دست کم من نمی توانم استدلال سفت و محکمی برایشان بیاورم.

گویا چنین است که خدا اگر بخواهد کار ارزشمندی را در میان مردم گسترش دهد و کاری کند که مردم، ارزش آن را بیش از پیش درک کنند، از میان پیشروان و نخبگان آن کار، چند نفری را گلچین می کند و به دست دشمنان اسلام، به شهادت می رساند. (لطفا ذهنتان زود به موضوع جبر و اختیار نرود که فعلا جایش نیست.)

جهاد و مقاومت نظامی در برابر دشمن، کار بسیار پرارزشی است، اما اگر رزمندگان ما در جببهه فقط دشمن را به خاک و خون می کشیدند و خود، شهید نمی شدند، امروز جهاد آنقدرها هم عزیز نبود و جایگاه فرهنگ ایثار و مقاومت در دل مردم، به اندازه حالا نبود.

خلاصه کارهایی می کند این خون شهید. با هیچ همایش و سخنرانی و مقاله و روش دیگری، نمی توانستیم ارزش فرهنگ جهاد و مقاومت را آن گونه که باید نشان دهیم. این باری است که خون شهید می تواند برداردش.

به وضوح می توان حس کرد که در این دو سه سالی که سه چهار دانشمند و نخبه فیزیک هسته ای مظلومانه به شهادت رسیدند، این رشته دانشگاهی ارزش دیگری پیدا کرد و "دانشمند هسته ای" عنوان مقدسی شده است. و یقین دارم که متقاضیان تحصیل در این رشته ارزشمند، بیشتر خواهند شد. از این به بعد، دانشجویان در این رشته "قبول" نمی شوند؛ "اعزام" می شوند. و هزار اتفاق قشنگ و زیبای دیگر خواهد افتاد.

من چه می دانم که خدا چه تصمیمی گرفته است و چه نقشه ای دارد؛ اما شاید بر آن است که تحولی در دانش هسته ای کشور به پا کند؛ آن هم با روش ناب و منحصر به فرد شهید گرفتن که شگرد انحصاری اوست.

از این نقشه ها خدا زیاد داشته؛ برای پیشبرد اهداف خود هم دشمنان را زیاد سرکار گذاشته است. فرعون بدبخت را یک عمر برای تربیت حضرت موسی به کار گرفته بود. صدام بدبخت را هم برای صدور انقلاب ما به کار گرفت. با این وصف، احتمالا اسرائیل هم با ترور کردن دانمشندان هسته ای، ناخواسته در حال اجرای نقشه خداست و در واقع دارد در زمین خدا بازی می کند.   

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 1:3 ] [ سید مقدام حیدری ]

زیارتهای امام حسین (علیه السلام)، از زیارت عاشورا و وارث گرفته تا زیارتهای دیگر، بیشتر به بعد عاطفه و حماسه و شور و احساس جریان کربلا پرداخته اند. اما در این میان زیارت اربعین ادبیات دیگری دارد و گویا بر آن است که زائر ابی عبد الله الحسین را این بار بیشتر به تفکر و اندیشه وا دارد، تا شور و حماسه و احساس. به ویژه این فراز که در آن خطاب به خدا می گوییم: خدایا شهادت می دهم که حسین در راه تو خون دل داد تا بندگانت را از جهالت و سرگردانی گمراهی برهاند. "بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة". این عبارت و عبارات بعدی این زیارت که ویژگیهای قاتلان حسین (علیه السلام) را یکی یکی می شمارند، بیشتر بارور کننده ی اندیشه و شعور محبین حسین اند، تا پای این عبارات پر معنی به اندیشه و تفکر بنشینند و درس و عبرت فراوان بگیرند و خزینه معرفتی خود را برای ریختن هر چه بیشتر اشک برای حسین (علیه السلام) بیشتر کنند.

این عبارت نشان می دهد که انقلاب حسین (علیه السلام) انقلابی هدایت بخش و آگاهی ساز و معرفت زاست و هر آن علم و معرفتی که انسان برای شناخت راه حق و باطل نیاز دارد، در دستگاه امام حسین (علیه السلام) پیدا می شود. و می توان گفت که در مجالس حسین و پای روضه ها، چیزهایی می توان یاد گرفت که در هیچ کلاس و مدرسه و دانشگاهی نمی توان آموخت.

آدم عاقل آسانترین راه را برای رسیدن به هدف، انتخاب می کند. پس اگر راهی جز آن قیام پربلا پیش روی امام حسین بود و او می توانست به غیر از این راه، مردم را تا روز قیامت از جهالت و ضلالت نجات دهد، همان کار را می کرد. چه نیازی به این همه قربانی و اسارت و بلا بود. پس حسین (علیه السلام) چاره ای جز این راه نداشت و هیچ کار دیگری چنین نتیجه ای در بر نداشت.

اگر چنین است، پس امروز هم هیچ مکتب و مدرسه و دانشگاهی، جز مکتب حسین (علیه السلام) انسان را از ضلالت و جهالت نجات نمی دهد. پس می توان این را هم به راحتی ادعا کرد که هر جا جهالتی به خرج دادیم و گرفتار ضلالتی شدیم، ناشی از کوتاهی ما نسبت به امام حسین (علیه السلام) بوده است. لابد آن گونه که وظیفه داشتیم برای حسین (علیه السلام) کریه نکردیم و روضه نخواندیم و سینه نزدیم.

شاید امام عزیز ما نیز همین اعتقاد را داشت که فرمود: محرم و صفر است که اسلام را نگه داشته است.[1]

اگر محرم و صفر بود که اسلام را در جامعه حفظ کرد، پس عامل حفظ اسلام و ایمان تک تکمان نیز همین محرم و صفر و دستگاه امام حسین (علیه السلام) است.

انسانهای منحرف و از راه به در هم، حتما از بیخ بی خیال امام حسین و دستگاهش بودند و کاری به روضه و سینه زنی نداشتند که این چنین زمین خوردند. و الا مگر می شود کسی با اخلاص و طیب نفس، دور و بر خیمه ابی عبد الله الحسین بچرخد، اما هیچ صفای باطنی پیدا نکند و بصیرتی بدست نیاورد و آب و روغن قاطی کند و از راه به در شود، مگر می شود؟

و در پایان از باب این که خدا سوره حمدش را با "غیر المغضوب علیهم ولا الضالین" به پایان رساند، می خواهم بگویم: ای خاک عالم بر سر میر حسین و کروبی و خاتمی و هم منقلیهایشان که بعد از این همه انحراف و جهالت و ضلالت، تازه معلوم شد که چقدر از دستگاه امام حسین و هیئت و روضه دور شده بودند. شاید خود امام حسین (علیه السلام) خواست دوری این منافقین رذل و پست را از خیمه اش به همگان نشان دهد، که حوادث عاشورای 88 پدید آمد. خاک بر سر دل بی عاطفه و بی رحم کسی که مشتی انسان پست را به خیابان بریزد تا به جان عزاداران حسینی بیافتند و او همچنان خونسردی خود را حفظ کند و خداجویشان بخواند. چه دل بی رحم و بی حسینی پیدا کرده بود این میرحسین. و چه خوب ضرورت گریه و عزاداری را به من حالی کرد.

بنی امیه و بنی سفیان و آل مروان و آل زیاد همه مردند. میرحسین و کروبی و خاتمی و سران نفاق امروز نیز، همه خواهند مرد و به برکت خون سید الشهدا و بصیرت مردم،  چیزی به پیش نخواهند برد، اما ضلالت و جهالت همچنان در کمین تک تک ماست و در این میان دژ مستحکم امن هدایت و معرفت، مکتب سید الشهداست.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. صحیفه امام15: 330

[ شنبه 1390/10/24 ] [ 12:19 ] [ سید مقدام حیدری ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این به بعد در این آدرس خواهم نوشت
cheshmekhoda.blog.ir
امکانات وب