تبليغاتX
چشم خدا

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

دست نوشته های دینی و اجتماعی و سیاسی من

چهارشنبه 1390/11/12
م : ن : سید مقدام حیدری

آقا جان! بخش نظر دهید در این قالب، در بالای یادداشتها است نه در زیرشان. 



پنجشنبه 1390/12/11
م : ولایت فقیه ن : سید مقدام حیدری

93ـ باز باید از سران فتنه تقدیر کرد

خدا را شکر که پیشرفت ملت ایران، به پیشرفتهای هسته ای و پزشکی و فضایی و نانو خلاصه نمی شود. پیشرفت دیگری در کار است که اصل و اساس همه پیشرفتهاست. ولایتمداری این مردم نیز دارد پیشرفت می کند و در این سالهای اخیر بدجوری اوج گرفته است.

حیف که میزان ولایتمداری مردم را نمی شود با عدد اندازه گرفت، آمار هم نمی توان داد، ولی نشانه ها پیداست. یک زمانی برای مسؤولین نظام همین بس بود که عکس آقا را در اداره خود نصب کنند، ایشان را مقام معظم رهبری بنامند، گه گاهی از ایشان با احترام یاد کنند و هر از گاهی هم پای سخنرانی آقا حضور پیدا کنند. همینها بس بود.

امروز ولی دیگر از این خبرها نیست. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. امروز اگر مسؤولی کمترین تعللی در اطاعت از رهبری داشته باشد، مردم می فهمند. گارانتی اعتبار مسؤولین دیگر ده، بیست سال نیست، ده، بیست ماه، و یا حتی کمتر از اینهاست. دیگر از این خبرها نیست که بعضی ها بتوانند حرف آقا را زمین بیاندازند و اعتبار و آبرویشان نزد مردم، زمین نخورد. صافی و غربال مردم دیگر الک زپرتی نیست، فناوری نانو پس به چه درد می خورد؟ با همین تکنولوژی غربال ساخته اند و دارند مو از ماست می کشند.

من این جو را دوست دارم؛ جوی که در آن هر چه آقا از کسی تعریف کند، باز مردم گارانتی سی ساله برایش نمی بُرند. باز مراقبند که اگر خطا کند، به او تذکر دهند و اگر زیادی تکرار کرد، سر جایش بنشانند.

شاید بتوان گفت که در کل تاریخ انتخابات انقلاب، این اولین باری است که دست کم، دو جبهه اصولگرا در فعالیتهای تبلیغاتیشان سر خدمت به مردم و افزایش رفاه و رفع محرومیت و اشتغال زایی و این جور شعارها با همدیگر رقابت نکردند، بلکه رقابتشان بر میزان ولایتمداری و تبعیت درست و حسابی از مقام معظم رهبری بود. بسیاری از نامزدهای محترم هم به خاطر جو پرهیبت ولایتمداری مردم، چندان نیازی برای شرح برنامه های اقتصادی خود ندیدند. برای درصد بسیاری از مردم، ولایتمداری یک مسؤول، واقعا بیش از آب و نان و سفره رنگارنگ اهمیت دارد. چه این که چون که صد آمد نود هم پیش ماست. این اتفاق مبارکی است که اگر چه چندان سر و صدایی ندارد، اما به اندازه کل بیداری اسلامی و جنبشهای وال استریت و حتی بیشتر، ارزش و اثر دارد. تحول کیفی و قلبی و ایمانی مردم ایران است. اساسا همین اتفاق است که این چنین عالم را به جنب و جوش و حرکت واداشته است.

و اما چه شد که این طور شد؟ و این کدام اتفاق بود که این چنین بصیرت و شعور و آگاهی مردم را بالا برد؟ این هم معلوم است. اگر دست باکفایت و زبان پرگهر سران فتنه نبود، دوهزاری خیلیها هنوز کج می ماند. سران فتنه با جان و دل و همه وجودشان به این مردم نشان دادند که عنصر ضد ولایت فقیه، چه موجود پست و رذلی است. به همه نشان دادند که رابطه دوستی با آمریکا و اسرائیل چه رابطه کثیف و پلیدی است. بهترین فیلم مستند را ساختند و حالیمان کردند که در شرایط حساس و فتنه های سخت، هیچ مسؤول و هیچ دستگاهی نمی تواند کاری بکند. این حقیقت ملموس شد، که اگر این مردم بخواهند حرکتی بر خلاف امر رهبری بکنند، چنان شهرشان نا امن خواهد شد که جان و ناموسشان نیز همه در خطر خواهد افتاد. امن و امان این کشور، همه به خاطر عزت و اقتدار رهبر است؛ نه سپاه و ارتش، که اینها هم هر چه دارند، از ابهت آقایشان دارند.



شنبه 1390/11/29
م : اجتماعی ن : سید مقدام حیدری

92ـ وزارت فرهنگمان مستمع آزاد است

خبرنگاری از مدیر یکی از بیمارستانها می پرسد: شنیده بودیم که می خواستید سطح خدمات این بیمارستان را ارتقا ببخشید، اما متأسفانه باز هم در این بیمارستان مشکلات بهداشتی وجود دارد و فضای اتاقها آلوده است… مدیر محترم هم حرف خبرنگار را قطع می کند و می گوید: ببینید با این حرفها شما نمی توانید مرا عوض کنید، من اصولا آدم کثیف و چرکی هستم. هر چه هم آدم بزرگتر می شود، متوجه می شود که میکروب چیز بدی نیست، کپک چیز بدی نیست، آت و آشغال چیز بدی نیست. شما هم اگر بزرگ شدید، متوجه می شوید…

یک کارشناس ناظری هم خطاب به این خبرنگار صاف و ساده گفت: ببینید ماها هیچکداممون در خانه و محل کارمان این قدر بهداشتی عمل نمی کنیم که در بیمارستانها عمل می شود. ما هیچ کداممان نه این قدر تمیزیم نه این قدر بهداشتی هستیم که نسبت به این چرک و کثافتها حساس باشیم. متأسفانه فقط بلدیم انگ بزنیم و انگهامون هم فقط حول و حوش بهداشت و تمیزی است. ولی عمدتا تاریخ بیمارستانهای ما همواره با این مسائل همراه بوده که متأسفانه دوستان آنها را آشغال و کثافت نامیدند. و تقریبا اغلب کارها و فعالیتها و زندگی و مسافرتها و اردوهای ما اگر با کمی چرک بازی و کثیف کاری همراه نباشد، یک چیز بی مزه ای می شود که از دهن می افتد…

این نشست خبرنگاری کاملا تخیلی است و مطمئن باشید هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چون بدن و جسم انسان برای مسؤولان وزارت بهداشت احترام دارد. به فرض محال هم اگر مدیری این چنین گستاخانه به مخاطبان توهین کند، پست و مقام و کارش در خطر خواهد افتاد. این طور نیست؟

اما بنازم به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که انگار وجه نامگذاری این وزارت به این نام، از همان جهتی است که کنیه حضرت عزرائیل در ادبیاتمان «ابو یحیی» است و کنیه نابینا را «ابوبصیر» گذاشتند. حتما وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ما هم چنین نسبتی با فرهنگ و اسلام دارد که یکی از تولید کنندگان قَدَر محصولات فرهنگی این وزارت، رک و راست جلوی خبرنگاران می گوید: من آدم رکیکی هستم… من متعلق به سینمای سخیف هستم… و چندتا حرف مفت دیگر…

مهمترین محصولات فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد ما، فیلمهایی است که هزاران بار، بی عفتی و روابط نامشروع را به جوانان ما یاد داده است؛ به جرأت می توان گفت که یک هزارم پول امکاناتی که در خدمت فرهنگ غربی و غیر اسلامی در این وزارت خرج می شود، در راه گسترش فرهنگ انقلاب و اسلام و شهدا خرج نمی شود. اگر کسی منکر است، به من بگوید که تندیسها و سیمرغهای بلورین این وزارت، به چه کسانی داده می شود؟ و از بین بازیگران دختر و پسری که در این سالهای متمادی بلورباران شده اند، چند نفرشان در ترویج فرهنگ ابتذال و بی تقوایی نقش نداشته اند؟

چنین فضایی بر وزارت فرهنگ ما حاکم است که یک کارگردان جرأت می کند، این گونه حرف بزند و هیچ باکی از بیکار شدن هم نداشته باشد. او تقصیر ندارد. تقصیر، متوجه مسؤولان فرهنگی ماست که نکردند یک دور گلستان سعدی را بخوانند تا دست کم بفهمند که «ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر».

ذوق و طرز تفکر هر پدری را می توان از نوع تشویقها و هدیه دادنهایش شناخت؛ اگر پدری یک قران به خاطر حفظ قرآن فرزندانش خرج نکرده است، معلوم می شود که بالکل بیخیال این موضوع است. سیاست جو حاکم بر وزارت فرهنگمان هم خوب معلوم است. سیاستش هر چه هست، نتیجه اش این است که اگر دختر باحجاب و عفیفی بخواهد بازیگر شود، نه مجال رشدی دارد و نه هرگز مجال کار خواهد داشت؛ تندیس چوبین هم نخواهد گرفت، چه رسد به بلورینش. تا کنون نشنیده ایم که هیئت داوران به فیلمی به خاطر رعایت هر چه بیشتر موازین شرعی جایزه داده است. هیچ بازیگر زنی هم به خاطر مقاومت در برابر جو بدحجابی سینما و حفظ حجاب کاملش تندیس بلورین نگرفته است. وزارت فرهنگمان مستمع آزاد است انگار. هیچ کس از وزیر محترم  نمی پرسد که آقای وزیر! در سال جهاد اقتصادی از میان هفتاد الی صد فیلم ساخته شده، چندتای اینها مربوط به جهاد اقتصادی است؟ درباره بیداری اسلامی چند فیلم فاخر ساخته شده است؟ در این سی سال، یک فیلم فاخر جهانی صادراتی درباره حجاب نساخته ایم، چرا؟ چرا هر اتفاقی که در جهان می افتد و هر دغدغه ای که رهبر انقلاب داشته باشد، باز سینمای ما مشغول دوستی های عاشقانه است و منتظر است ببیند، آخر فیلم کی با کی ازدواج می کند؟ چرا برای تشویق جوانان به نماز، هیچ فیلمی سراغ نداریم که پیشنهاد بدهیم؟ کسی بیاید روشنمان کند که این وزارت، وزارت کدام فرهنگ است و مشغول ارشاد کدام اسلام است.



جمعه 1390/11/21
م : اهل بیت ن : سید مقدام حیدری

91ـ چه دوست داشتنی بود، پیامبرمان

امروز بزرگترین و مبارکترین مولود، به دنیا آمده است؛ کسی که خدا او را از همه بیشتر دوست دارد، و او نیز از همه بیشتر، خدا را دوست دارد. به غار حرا باید تبریک گفت که هزاران سال در انتظار به دنیا آمدن نمازگزارش بود، و فقط چند سال دیگر باقی است تا این نمازگزار جوان قدم بر خاک این غار بگذارد.

امروز مهربانترین پیامبر آمده است؛ چشم بچه ها روشن که این مرد بزرگ، با همه بزرگان فرق می کند؛ او بزرگی است که کوچک شدن را خوب بلد است، و یقین دارم که هیچ مربّی مهد کودکی نمی تواند مثل پیامبر ما با بچه ها بازی کند. نماز جماعت را تند و سریع تمام کرد، چون کودکی به گریه افتاد و مادرش در حال نماز بود.

چشم یتیمان روشن، که این خاتم پیامبران، خاتم یتیم نوازان هم هست. چه می دانم، شاید برخی کودکان آرزوی یتیمی می کردند، وقتی یتیم نوازی پیامبر را می دیدند.

به ما گناهکاران هم باید تبریک گفت به خدا؛ هیچ پیامبری به قدر او نگران گناهکاران امت خود نیست. مادرها این قدر نگران فرزندانشان نیستند که پیامبر نگران ماست. در قیامت پدر و مادرها هم فراموشمان خواهند کرد، اما این پدر چیز دیگری است؛ او آخر هر چی پدر است؛ او خاتم پدران است.

هر یک از اصحابش را که سه روز نمی دید، به عیادتش می رفت. خوش به حال کسی که در مدینه مریض شود. شاید اگر کسی یک روز مریض می شد، زن و بچه اش دعا می کردند، دو سه روز دیگر هم مریض بماند. من که اگر در زمان پیامبر بودم، نذر می کردم که اگر سه روز مریض شدم، یک مجلس روضه حضرت عباس بگیرم! دلم را خوش می کنم به بهشت؛ ان شاء الله آنجا اگر سه روز به دیدن پیامبر نرفتیم، او به دیدنمان بیاید.

فدایش شوم که چقدر ملاحظه حال دیگران را می کرد؛ حال اصحابش را نمی گرفت؛ تو ذوقشان نمی زد؛ اگر خبر عجیبی برایش می آوردند، او نیز مانند دیگران تعجب می کرد و به رویشان نمی آورد که اول مخلوق صادر از خداست و همه ممکنات به واسطه او به وجود آمدند و اذن تکوینی خدا از راه او محقق می شود و محال است، اتفاقی بیافتد و او خبردار نشود که همه عالم، مرتبه ای از سعه وجودی خود اوست و انسان کامل و خلیفة الله و فاتح قله قاب قوسین او ادنی که جهلی ندارد که بخواهد پس از خبردار شدن تعجب کند…؛ خلاصه این که خاکی بود و هیچ کلاس نمی گذاشت برای اصحابش.

موضوع بحث اصحابش را عوض نمی کرد، اگر موضوع گپ و گفتشان آخرت بود، یا دنیا بود، یا آب و غذا بود، هر چه بود، او نیز درباره همان موضوع با آنها گفتگو می کرد. سینه او گنجینه علم الهی بود، اما به سخن اصحابش که یک قطره از دریای علم او هم نداشتند، خوب گوش می داد. چنان گوش می کرد که گویی دارد استفاده می کند و بهره مند می شود. چقدر دوست داشتنی بود، پیامبرمان.

خدایا تقدیر تو این بود که از دیدن پیامبرمان محروم باشم، عیبی ندارد، تقدیر تو هر چه هست، به روی چشم می گذارم، اما مرا از دیدن روی نازنینش در قبر و قیامت و بهشت، محروم نکن. می خواهم با او زندگی کنم، او به زندگی با انسانهای کوچک عادت دارد. 



سه شنبه 1390/11/11
م : نماز ن : سید مقدام حیدری

90ـ آموزش مداحی در نماز

فکر کن اگر خدا اجازه می داد، فریضه نماز جماعت را مثل مراسم دعای کمیل و ابو حمزه و مناجات شعبانیه برگزار کنیم، چه می شد! آن وقت دهها پلاکارد و بنر در اطراف شهر می دیدی که اعلام می کردند: «مراسم روح بخش نماز جماعت ظهر و عصر با نوای ملکوتی حاج منصور، زمان فلان، مکان بهمان»؛ «مراسم معنوی نماز جماعت مغرب و عشا با نوای حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای انصاریان زمان فلان، مکان بهمان»؛ سی دی فروشها هم پر می شد از «گلچین نمازخوانی» استاد پناهیان و میرزا محمدی و دیگر مداحان و دعاخوانان محترم و….

آن گاه امام جماعت، وظیفه خود می دید که نماز گزاران را برای اقامه نمازی با شور و حال آماده کند. و هنر و صدا و معرفت خود را به کار می گرفت تا مراسم نماز، باحال برگزار شود.

با کمی فکر و خیالبافی، و با تجربه ای که در مجالس دعا و مناجات آقایان اندوخته ایم، می توان حدس زد که این آقایان در بین اذکار و اعمال نماز چه می کردند و چه می گفتند. و شاید خالی از لطف نباشد اگر به خیالبافی خود ادامه دهیم و تصویر مراسم چنین نمازی را تمام کنیم. بخشی از ادامه یادداشت را هم باید به سبک همین آقایان خواند، و شاید با لهجه عامیانه خواندنش، قشنگتر باشد، باند و بلندگویی هم اگر بود، چه بهتر… پس یا علی مدد.  

هنوز نیم ساعت به اذان مانده است، جمعیت، کیپ تا کیپ مسجد نشسته اند و هر از گاهی کسی بلند می شود و با شعری، متنی، دکلمه ای، چیزی می گوید: «بلند صلوات بفرست». در این فرصت مانده به اذان هر کسی مشغول کاریست؛ عده ای نماز می خوانند؛ عده ای حلقه گرفته اند و گفتگو می کنند؛ عده ای قرآن یا مفاتیح در دست دارند و چیزی می خوانند؛ بعضی ها هم شال و چفیه هایشان را هلیکوپتر کردند تا از دم هوای مسجد کم کنند. بالأخره زمان می گذرد و امام جماعت، مراسم را شروع می کند.

«اللهم صل علی محمد وآل محمد» و مردم با همان سبک تکرار می کنند؛ دوباره تکرار می کند؛ دوباره تکرار می کنند. و او ادامه می دهد: «استغفر الله الذی لا اله الا هو… وأتوب إلیه» و با سبک مناجات می گوید: استغفارم برای این است خدای من که می دانم، همه ی کم توفیقی هایم به خاطر گناهانم است. و اگر تا کنون نتوانستم، نماز زیبایی به درگاهت آورم، گناهانم نگذاشتند. و می دانم که تو می توانی گناهانم را به گونه ای ببخشی، که زندگی و سرنوشت و نماز و همه چیزم زیر و رو شود و رنگ دیگری بگیرد…

بعد توسّلی به مادر سادات می کند؛ آی مادر، کمکم کن. می خواهم درِ خانه خدا بروم. می خواهم نماز را شروع کنم. برای ما دعا کن مادر. این همه شیطان اطراف مرا گرفتند که نگذارند با خدا حرف بزنم. از اول عمرم تا کنون هم موفق بودند. هیچ وقت نتوانستم آبروداری کنم. ولی باز هم به شما امید دارم. مادر… مادر… مادر… . و نمنمک صدای گریه و زمزمه مردم همراه صدای امام جماعت می شود؛ دوربینها هم چشمان بارانی زیادی را می توانند پیدا کنند… هنوز نماز شروع نشده است.

تا که لحظه اذان فرا می رسد، امام جماعت لحن شور و حماسه می گیرد: الآن درهای رحمت خدا باز شد. اکنون خدا به ما اجازه داد که با او صحبت کنیم. فرشته ها دارند شیفت عوض می کنند. چه ولوله و شوری در زمین و آسمان به پا شده! خوش به حال کسانی که خدا نمازشان را قبول کند؛ خوش به حال کسانی که با این نمازشان دل مهدی فاطمه را خوشحال کنند؛ خوش به حال کسانی که می دانند، مهدی فاطمه کجا به نماز ایستاده. خوش به حال کسانی که الآن پشت سر مهدی فاطمه نماز می خوانند… فدای آن امام جماعتی شوم که با خواندن هر آیه و ذکری یک تیر به بدنش اصابت می کرد… فدای آن نمازگذارانی که آخرین نمازشان را پشت سر حسین خواندند. و صدای ممتد مردم بلند می شود: «حسین». دیگر کمتر چشم خشکی را می توان پیدا کرد. و صدای گریه همه جای مسجد را فرا گرفته است. امام جماعت چند لحظه ای را ساکت شده است، اما هنوز صدای هق هق و ناله مردم به گوش می رسد. بعضی خانمها هم دارند جیق می زنند.

… و نماز با صدای تکبیرة الإحرام امام جماعت شروع می شود. امام جماعت با صدای دلنشین و پر سوز حمد و سوره را قرائت می کند و مردم با چشمانی پر اشک و دلهایی پر نور، به آیات قرآن و دلگفته ها و مناجات امام جماعت با خدا گوش می دهند و اشک می ریزند.

امام جماعت، درست مثل دعای کمیل و جوشن کبیر نماز می خواند؛ «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین» خدایا شکر که یک بار دیگر توفیق نماز به من دادی خدای من. خدایا من کجا؟ نماز کجا؟

«الرحمن الرحیم» خدایا این که می بینی هم از رحمانیتت دم می زنم و هم از رحیمیتت می گویم، برای این است که من هم طمع رحمانیتت را دارم و هم چشم به رحیمیتت دوخته ام. هم می خواهم زندگی مادی ام را سر و سامان بخشی، هم می خواهم نماز و روزه ام را پر رونق کنی. هم پول و زندگی می خواهم، هم توفیق شهادت در رکاب مهدی می خواهم. خدایا فرازهای نماز، مرا پررو و پر توقع کرده است، پس هم از رحمانیتت برایم خرج کن و هم از رحیمیتت برایم مایه بگذار…

با گفتن «اهدنا الصراط المستقیم» امام جماعت لحن توسل می گیرد و آنگاه که به «صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین» می رسد، اوج می گیرد و صدای گریه مردم بلند می شود، چون همه از این آیات بوی «علی و حسین» می شنوند. این آیاتِ کنایه آمیز، دل هر محبّ الحسینی را می لرزاند، چون با این آیات فرصتی پیدا می کند که از حبیبش حسین (علیه السلام) بگوید و از دشمنانش برائت بجوید…

ادامه ی نماز را هم دیگر شرح نمی دهم، چون دست کم، چند برابر این مقدار باید نوشت و سر دوستان را به درد آورد. بگذریم.

اما جانم به حکمت خدا که اجازه هیچ اِعمال سلیقه و حرف زیادی و کار هنری و از این جور کارها در نماز نداده است. گویا خدا می خواهد هر کسی با معرفت خودش به نمازش رونق ببخشد. در نماز همه تنهایند و هیچ کسی به ما چیزی نمی رساند. نماز مشخص می کند که موجودی حساب هر کس چقدر است و معلوم می شود اگر حرارت مداح نباشد، هر کس به تنهایی چقدر حرارت و سوز و اشک برای نمازش دارد. 



یکشنبه 1390/11/02
م : اهل بیت ن : سید مقدام حیدری

89ـ خدایا من می خواهم و تو جور کن

ظلم و بدعت و جهالت و ضلالت که ماندگار نیست؛ می رود یک روز. قرار نیست وهابی های پست، تا همیشه زمامدار و کلیددار مکه و مدینه باشند. قرار نیست تا همیشه زیارت و روضه و گریه و سینه زنی، قدغن باشد آنجا و همه مجبور باشند، قبر پیامبر و ائمه بقیع را آرام و بی صدا زیارت کنند. خدام مسجد النبی و قبرستان بقیع، عوض خواهند شد؛ عمر آل مروان و آل زیاد وهابی، هر قدر هم ریش بلند کنند، مثل دشداشه هایشان کوتاه است، خواهد آمد آن روز که به سر آید. و تو چه می دانی؟! شاید آن روز، نزدیک است

و آن روز صحنه های دیدنی و زیبایی را به همراه خواهد داشت. دیدنی است، اولین مجلس روضه ای که در مسجد النبی برگزار می شود. و خوشا به حال کسانی که اولین بار، در حوالی کوچه بنی هاشم، کوچه باز خواهند کرد و سینه خواهند زد. اولین دسته ی عزا هم شکوه خاصی خواهد داشت. و مجلس باشکوه زیارت عاشورا هم که هیچی؛ صد برابر دعای کمیل مدینه فاز دارد به خدا...

خدایا اگر آرزو و دعا کنتور و حد و مرزی ندارد و اجازه دعا و خواستن به بندگانت داده ای که داده ای. امروز خواسته و آرزویم این است. دلم هوای مجلس سینه زنی حرم پیغمبر را کرده است؛ می خواهم کنار قبرستان بقیع به همراه چند هزار زائر فریاد بزنم "غریب مادر حسن". آرزو دارم در حرم پیغمبر بنشینم و ببینم سخنران به جای چرت و پرت و اراجیف وهابیت، روضه حضرت زهرا می خواند و دم به دم با دستهایش به جاهای مختلف مسجد اشاره می کند و روضه می خواند؛ مردم همین جا بود که مادرم زهرا را...؛ خانمها بدانید از همین قسمت بابام علی را به مسجد بردند...؛ احتمالا آنجایی که آن نانجیب مادرمان زهرا را تنها گیر آورد در حوالی آنجاها بود...؛ مردم همین چند قدمی که می بینید را علی (علیه السلام) چند بار به زمین نشست...

خدایا می خواهم پخش زنده شود به همه عالم؛ می خواهم یکی دو ملیارد انسان، همزمان با یک روضه گریه کنند و اشک بریزند. و من می خواهم در این مجلس شرکت کنم، تو هم جورش کن.



شنبه 1390/11/01
م : اهل بیت ن : سید مقدام حیدری

88ـ اینجا روضه امام حسین را با چشم گوش می دهند

این گزارش را که خواندم، خیلی به من چسبید. آنقدر که مجبور شدم، عادت و دأب همیشگی ام را کنار بگذارم و ـ روم به دیوار، زبانم لال، گلاب به روتون ـ کپی پیست کنم. خدایا توبَه... 

دیگر این که این گزارش را سرکار خانم زهرا مهاجری در خبر آنلاین نوشتند که بعد از کسب اجازه از ایشان، تقدیم حضورتان می کنم. خواندنی است...


این روزها، این که خیابانهای اطراف یک خانه یا حسینیه ی سیاهپوش، شلوغ و پر از ماشین های پارک شده باشد، چیزِ عجیبی نیست؛ ولی اگر همه ی این ماشین ها یک آرم مشترک روی شیشه شان چسبانده باشند، شاید کنجکاوی هر رهگذری را برانگیزد.

از ابتدای این خیابان بلند تا انتهای آن، ماشین ها همگی یک نشانه رویشان هست؛ نشانه ی یک گوش که خطی روی آن کشیده شده و زیرش نوشته شده: "ناشنوا".

به وسطهای خیابان که می رسم، دلیل تجمع این همه ماشین که صاحبانشان ناشنوا هستند را می فهمم. روی پرچم  بزرگی که سر در یک خانه نصب شده نوشته: "هیئت ناشنوایان مقیم تهران".

وارد خانه می شوم. خانه، یک حیاط بزرگ دارد با حوض کوچکی وسط آن. از درون حیاط، اتاق مردانه که درِ شیشه ای دارد مشخص است. همه محو تماشای روبرویند. از کنارشان می گذرم و به قسمت مخصوص خانم ها می رسم. به در ورودی که می رسم، خانمی در را برایم باز می کند و با حرکات دست خوشامد می گوید و می فهماندم که کفشها را در کیسه بگذارم و با خود ببرم. همه ی حرفهایی که زده را با یک حرکت سر پاسخ می دهم و داخل می شوم.

قسمت زنانه اتاق بزرگی است، پر از جمعیت. همه به سمت تلویزیون بزرگی که گوشه ای از اتاق نصب شده نشسته اند و چشم دوخته اند به روبرو. موقعِ سخنرانی است. زن جوانی آن جلو، کنار تلویزیون بزرگ ایستاده و با اشاره، همه ی صحبت ها را ریز به ریز و با سرعت ترجمه می کند. آن طرف، در مردانه هم آقایی مسئول این کار است که البته سرعتش به اندازه ی زن جوان، زیاد نیست و مرتب جا می ماند. این را از تلویزیون بزرگی که با دوربین مدار بسته دارد قسمت مردانه را نشانمان می دهد می بینم. عزادارانِ مرد، بیشتر از آن که به سخنران نگاه کنند، ناچارند به مترجمشان چشم بدوزند.

گویا اولین برنامه همین سخنرانی است. برخلافِ رسمِ هیئت های دیگر، اینجا اول زیارت عاشورای دسته جمعی نمی خوانند. شاید دسته جمعی زیارت عاشورا خواندن اینجا معنا نداشته باشد.

سخنرانی که تمام می شود، تا سخنران جایش را به مداحِ پس از خود بدهد، خانم ها مجال صحبت کردن با هم پیدا می کنند. صدای زیادی از اطراف نمی آید؛ فقط صدای بچه هایی که بیرون بازی می کنند و اصوات گنگ و مبهمی که از دهان ناشنوایان هنگام حرف زدن خارج می شود. در مجلس، همه جور آدمی هست. انگار تنها ربط دهنده شان همین ناتوانی در شنوایی است. پیرترها ساکت ترند و منتظرِ برنامه ی بعدی، اما جوان تر ها تند و تند دستها و سرشان را تکان می دهند و با هم حرف می زنند. چندتایی هم بچه ی خردسال هست که شیطنت های معمول را دارند و هر از گاهی با اشاره ی دست مادر،  به آرامش و نشستن سرجایشان دعوت می شوند.

صدای مداح که بلند می شود، خیلی ها که رویشان را از خانم مترجم برگردانده اند، همچنان به حرف زدن ادامه می دهند و متوجه شروع شدنِ دوباره ی مراسم نمی شوند.

مداح خوش صداست و اشعار قشنگی می خواند؛ ولی شاید اینجا این دو فاکتور، اهمیت چندانی نداشته باشد. مترجم ها مجبورند شعرها را که پُرند از کلمات ادبی و مفاهیم استعاری، به طور تحت اللفظی ترجمه کنند و دیگر نمی توانند فراز و فرودهایی که مداح به صدایش می دهد و با این روش، دل را می لرزاند به مخاطب ناشنوا بفهمانند. روضه شروع می شود. مداحِ خوش صدا، روضه ی علمدار کربلا را می خواند. خانم مترجم، ریز به ریز همه ی جمله ها را ترجمه می کند. اشک در چشمهای خودش پر شده و سعی دارد همه ی احساس مداح را در دستها و اشاراتش بریزد تا دِینش را ادا کرده باشد.

کم کم چشمها بارانی می شود و ناله ها برمی خیزد. ناشنوایان اشک ها را به سرعت از چشمها پاک می کنند تا بتوانند بهتر ببینند. زن ها عادت دارند وقتی گریه می کنند، صورت و چشمهایشان را بپوشانند. اما اینجا دیگر خبری از پوشاندن چشمها نیست. اینجا قرار است چشمها روضه را بشنوند...

روضه به اوج خود رسیده؛ مداح از حاضران می خواهد که با صدای بلند نام پسر فاطمه را صدا بزنند. خانم مترجم با حرکات دست این را به همه می فهماند. صدای "یاحسین" برمی خیزد. یا حسینی که تا به حال نشنیده ام. آنها هم "یاحسین" گفتن ما را نشنیده اند و هر طور که خودشان می خواهند حسین را می خوانند. "یاحسین" های گنگ و مبهم با ناله های دردمندانه در هم می پیچد و دل آدم را می لرزاند. حیف که خودشان نمی شنوند و نمی دانند صدایشان چه غوغایی در دل به پا می کند.

سینه زنی آغاز می شود. ریتم سینه زنی را خانم مترجم به حاضران یاد می دهد و بعد، تلاش می کند تا اشعار را به سرعت ترجمه کند. گاهی هم که ریتم سینه زدنِ ناشنوایان اشتباه می شود، بلافاصله آن را اصلاح می کند و قسمت هایی از مداحی را که باید توسط حضار تکرار شود را متذکر می شود. برای همراهی با مداح، دوباره اصوات ناهماهنگ ولی سوزناکِ ناشنوایان بلند می شود.

سینه زنی که تمام می شود، مداحِ خوش صدا، که برای مستمعینِ ناشنوایش هیچ چیزی کم نگذاشته و برای آنها عین کسانی که می شنوند خوانده، شروع می کند به دعا کردن. خانم مترجم در حالی که اشک از چشمان خودش سرازیر شده، دعاها را ترجمه می کند. آخر هر دعا اصوات نامفهوم، "آمین" می گویند. عده ای هم که حالا دیگر چشم از خانم مترجم گرفته اند، سر به دیوار گذاشته اند و به چشمهای خسته شان اجازه ی باریدن داده اند و آرام آرام با خدایشان حرف می زنند. تنها کسی که برای صحبت کردن با او، احتیاج به هیچ چیزی نیست؛ نه صدا، نه اشاره و نه هیچ واسطه دیگر... 


اگر چشمانتان بارانی است، التماس دعا



سه شنبه 1390/10/27
م : بندگی ن : سید مقدام حیدری

87ـ زندگی ایمانی مثل زندگی ورزشی است

ورزشکارها را دیده ای؟ هر وقت که با یکیشان مصاحبه کنند، به یک چیز فکر می کند و یک حرف بیشتر نمی زند؛ مسابقات آینده و نتیجه مسابقه بعدی و کسب  امتیاز از حریف و شکستن رکورد و گرفتن مدال و کسب مقام و این جور حرفها. بیست مدال هم اگر تا کنون گرفته باشد، بسش نیست و می بینی باز هم به فکر بعدی است. زندگی ورزشی یعنی این.

زندگی اقتصادی هم که همه مردم دارند همین است، پنجاه سال هم اگر به تجارت و کار اقتصادی مشغول باشیم، ول کن نیستیم. باز کلی اهداف نرسیده و چشم انداز داریم. تا حدودی هم طبیعی است، هر چند گاهی به طمع و حرس زیادی می کشد.

با دانشجو یا دانشمندی هم که خوش و بشی کنی، می بینی به فکر رسیدن به مقام های بالاتر علمی است، و اصلا به آن چه دارد قانع نیست. یا به فکر پایان نامه است، یا در حال تألیف کتاب جدیدش است، یا مقاله ای را تنظیم می کند، یا ایده ای را در ذهن می پروراند و از این جور کارها.

با این وصف، زندگی ایمانی را چگونه توصیف کنیم؟ و انسان مؤمن در زندگی ایمانی اش چگونه زندگی می کند؟ گمان نمی کنم جز یک روند پویا و مترقی ایمانی، می توان تعریف دیگری برای زندگی ایمانی فرض کرد.

زندگی ایمانی مانند زندگی ورزشی و اقتصادی و علمی و هنری و سیاسی است. باید انسان مؤمن چشم انداز داشته باشد؛ به دنبال رکوردهای تازه باشد؛ آرزوهای بلند بلند در سر داشته باشد؛ باید بگوید فعلا سفت و سخت در حال تمرینم تا ببینیم خدا چه می خواهد و إن شاء الله بتوانم این مرحله را با موفقیت پشت سر بگذارم. اگر زندگی ایمانی این نیست، پس چیست؟

کسانی که زندگی ایمانی دارند، تصور روشنی از نماز بهتر و عبادت زیباتر و ولایتمداری عمیقتر و در یک کلمه دینداری بهتر دارند. وقتی افت می کنند، می فهمند و برای پیشرفتشان برنامه ها دارند. و حتی می توان گفت که اینها بایسته های زندگی ایمانی نیست، بلکه مقتضا و طبیعت آن است.

از برخی آیات می توان چنین برداشت کرد که اگر این پویایی و پیشرفت نباشد، آن ایمان حد اقلی پذیرفته نیست، یا در فراز و نشیب حوادث از بین خواهد رفت. خداوند متعال در قرآن، مؤمنان را به تجارتی فرا خوانده است که نتیجه ابتدایی اش، نجات از عذاب دردناک است؛ نه سود کلان. آن گاه به مؤمنانی که خود با "یا ایها الذین آمنوا" صدایشان زده است، فرمود: باید به خدا و پیامبر او ایمان بیاورید و بعد با مال و جانتان در راه او جهاد کنید! (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ) [صف: 10، 11] و پیداست که آن ایمانی که مؤمنان به آن دعوت شده اند، غیر از این ایمانی است که خود داشتند.

و در آخر این نکته را باید به یاد سپرد که هیچ ورزشکاری در طول زندگی ورزشی اش، پشت سر هم ناکامی نداشته است. همچنین محال است، زندگی ایمانی بدون هیچ کامیابی و موفقیت همراه باشد.  



سه شنبه 1390/10/27
م : بصیرت سیاسی ن : سید مقدام حیدری

86ـ اسرائیل دارد در زمین خدا بازی می کند

شگرد و فوت و فن خدا برای اداره جامعه اسلامی و هدایتشان به سوی کمال دنیا و آخرت، یکی دوتا نیست. خیلی هم با روش و اصول ما انسانها فرق دارد که باید هم داشته باشد.

مثلا ما انسانها اگر بخواهیم بر راه و مسیر و آرمانی تأکید بورزیم و جوانها را به پیمودن این مسیر تشویق کنیم؛ مثلا بخواهیم قشر جوان و دانشجویان را به فعالیت هر چه بیشتر در میدان علم و تحصیل و فن آوری تشویق کنیم، کارهای مختلفی می کنیم؛ همایش تشکیل می دهیم؛ سخنرانی می کنیم؛ از نخبگان تقدیر می کنیم؛ تسهیلات می دهیم و خیلی کارخوب و مفید و ضروری دیگر. این کاری است که از دست ما انسانها بر می آید.

اما در پس این دست و پا زدنها، خدا هم بیکار نمی نشیند و با روشهای پیچیده خدایی اش، وارد کار می شود. او برای فتح قله های کمال و پیشرفت از سوی ما برنامه ها دارد و نقشه ها کشیده است.

با مرور تاریخ اسلام و انقلاب می توان برخی از شگردهای خدا را دریافت، هر چند که دست کم من نمی توانم استدلال سفت و محکمی برایشان بیاورم.

گویا چنین است که خدا اگر بخواهد کار ارزشمندی را در میان مردم گسترش دهد و کاری کند که مردم، ارزش آن را بیش از پیش درک کنند، از میان پیشروان و نخبگان آن کار، چند نفری را گلچین می کند و به دست دشمنان اسلام، به شهادت می رساند. (لطفا ذهنتان زود به موضوع جبر و اختیار نرود که فعلا جایش نیست.)

جهاد و مقاومت نظامی در برابر دشمن، کار بسیار پرارزشی است، اما اگر رزمندگان ما در جببهه فقط دشمن را به خاک و خون می کشیدند و خود، شهید نمی شدند، امروز جهاد آنقدرها هم عزیز نبود و جایگاه فرهنگ ایثار و مقاومت در دل مردم، به اندازه حالا نبود.

خلاصه کارهایی می کند این خون شهید. با هیچ همایش و سخنرانی و مقاله و روش دیگری، نمی توانستیم ارزش فرهنگ جهاد و مقاومت را آن گونه که باید نشان دهیم. این باری است که خون شهید می تواند برداردش.

به وضوح می توان حس کرد که در این دو سه سالی که سه چهار دانشمند و نخبه فیزیک هسته ای مظلومانه به شهادت رسیدند، این رشته دانشگاهی ارزش دیگری پیدا کرد و "دانشمند هسته ای" عنوان مقدسی شده است. و یقین دارم که متقاضیان تحصیل در این رشته ارزشمند، بیشتر خواهند شد. از این به بعد، دانشجویان در این رشته "قبول" نمی شوند؛ "اعزام" می شوند. و هزار اتفاق قشنگ و زیبای دیگر خواهد افتاد.

من چه می دانم که خدا چه تصمیمی گرفته است و چه نقشه ای دارد؛ اما شاید بر آن است که تحولی در دانش هسته ای کشور به پا کند؛ آن هم با روش ناب و منحصر به فرد شهید گرفتن که شگرد انحصاری اوست.

از این نقشه ها خدا زیاد داشته؛ برای پیشبرد اهداف خود هم دشمنان را زیاد سرکار گذاشته است. فرعون بدبخت را یک عمر برای تربیت حضرت موسی به کار گرفته بود. صدام بدبخت را هم برای صدور انقلاب ما به کار گرفت. با این وصف، احتمالا اسرائیل هم با ترور کردن دانمشندان هسته ای، ناخواسته در حال اجرای نقشه خداست و در واقع دارد در زمین خدا بازی می کند.   



شنبه 1390/10/24
م : اهل بیت ن : سید مقدام حیدری

85ـ دژ مستحکم معرفت و هدایت همین است

زیارتهای امام حسین (علیه السلام)، از زیارت عاشورا و وارث گرفته تا زیارتهای دیگر، بیشتر به بعد عاطفه و حماسه و شور و احساس جریان کربلا پرداخته اند. اما در این میان زیارت اربعین ادبیات دیگری دارد و گویا بر آن است که زائر ابی عبد الله الحسین را این بار بیشتر به تفکر و اندیشه وا دارد، تا شور و حماسه و احساس. به ویژه این فراز که در آن خطاب به خدا می گوییم: خدایا شهادت می دهم که حسین در راه تو خون دل داد تا بندگانت را از جهالت و سرگردانی گمراهی برهاند. "بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة". این عبارت و عبارات بعدی این زیارت که ویژگیهای قاتلان حسین (علیه السلام) را یکی یکی می شمارند، بیشتر بارور کننده ی اندیشه و شعور محبین حسین اند، تا پای این عبارات پر معنی به اندیشه و تفکر بنشینند و درس و عبرت فراوان بگیرند و خزینه معرفتی خود را برای ریختن هر چه بیشتر اشک برای حسین (علیه السلام) بیشتر کنند.

این عبارت نشان می دهد که انقلاب حسین (علیه السلام) انقلابی هدایت بخش و آگاهی ساز و معرفت زاست و هر آن علم و معرفتی که انسان برای شناخت راه حق و باطل نیاز دارد، در دستگاه امام حسین (علیه السلام) پیدا می شود. و می توان گفت که در مجالس حسین و پای روضه ها، چیزهایی می توان یاد گرفت که در هیچ کلاس و مدرسه و دانشگاهی نمی توان آموخت.

آدم عاقل آسانترین راه را برای رسیدن به هدف، انتخاب می کند. پس اگر راهی جز آن قیام پربلا پیش روی امام حسین بود و او می توانست به غیر از این راه، مردم را تا روز قیامت از جهالت و ضلالت نجات دهد، همان کار را می کرد. چه نیازی به این همه قربانی و اسارت و بلا بود. پس حسین (علیه السلام) چاره ای جز این راه نداشت و هیچ کار دیگری چنین نتیجه ای در بر نداشت.

اگر چنین است، پس امروز هم هیچ مکتب و مدرسه و دانشگاهی، جز مکتب حسین (علیه السلام) انسان را از ضلالت و جهالت نجات نمی دهد. پس می توان این را هم به راحتی ادعا کرد که هر جا جهالتی به خرج دادیم و گرفتار ضلالتی شدیم، ناشی از کوتاهی ما نسبت به امام حسین (علیه السلام) بوده است. لابد آن گونه که وظیفه داشتیم برای حسین (علیه السلام) کریه نکردیم و روضه نخواندیم و سینه نزدیم.

شاید امام عزیز ما نیز همین اعتقاد را داشت که فرمود: محرم و صفر است که اسلام را نگه داشته است.[1]

اگر محرم و صفر بود که اسلام را در جامعه حفظ کرد، پس عامل حفظ اسلام و ایمان تک تکمان نیز همین محرم و صفر و دستگاه امام حسین (علیه السلام) است.

انسانهای منحرف و از راه به در هم، حتما از بیخ بی خیال امام حسین و دستگاهش بودند و کاری به روضه و سینه زنی نداشتند که این چنین زمین خوردند. و الا مگر می شود کسی با اخلاص و طیب نفس، دور و بر خیمه ابی عبد الله الحسین بچرخد، اما هیچ صفای باطنی پیدا نکند و بصیرتی بدست نیاورد و آب و روغن قاطی کند و از راه به در شود، مگر می شود؟

و در پایان از باب این که خدا سوره حمدش را با "غیر المغضوب علیهم ولا الضالین" به پایان رساند، می خواهم بگویم: ای خاک عالم بر سر میر حسین و کروبی و خاتمی و هم منقلیهایشان که بعد از این همه انحراف و جهالت و ضلالت، تازه معلوم شد که چقدر از دستگاه امام حسین و هیئت و روضه دور شده بودند. شاید خود امام حسین (علیه السلام) خواست دوری این منافقین رذل و پست را از خیمه اش به همگان نشان دهد، که حوادث عاشورای 88 پدید آمد. خاک بر سر دل بی عاطفه و بی رحم کسی که مشتی انسان پست را به خیابان بریزد تا به جان عزاداران حسینی بیافتند و او همچنان خونسردی خود را حفظ کند و خداجویشان بخواند. چه دل بی رحم و بی حسینی پیدا کرده بود این میرحسین. و چه خوب ضرورت گریه و عزاداری را به من حالی کرد.

بنی امیه و بنی سفیان و آل مروان و آل زیاد همه مردند. میرحسین و کروبی و خاتمی و سران نفاق امروز نیز، همه خواهند مرد و به برکت خون سید الشهدا و بصیرت مردم،  چیزی به پیش نخواهند برد، اما ضلالت و جهالت همچنان در کمین تک تک ماست و در این میان دژ مستحکم امن هدایت و معرفت، مکتب سید الشهداست.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. صحیفه امام15: 330



چهارشنبه 1390/10/21
م : یک دقیقه تفکر ن : سید مقدام حیدری

84ـ لذت بردن از هر چیزی فوت و فن خودش را می خواهد

آخرت شبیه گل است و دنیا مانند خورشید. برای لذت بردن از گل باید به آن توجه کرد؛ باید آن را ببینی و ببویی و لمس کنی تا از آن لذت ببری. خورشید نیز لذت بخش است و اتفاقا یکی از مهمترین منافعش، لذت و احساس قشنگی است که برای چشمانمان به ارمغان دارد. اما برای لذت بردن از خورشید، نباید به آن نگاه کرد، بلکه باید دشت و صحرا و دریا و درختانی را دید که نور خورشید به آنان تابیده است و زیبایشان ساخته است؛ این است شیوه لذت بردن از خورشید. زیر سایه درخت نشستن و از نسیم خنک لذت بردن نیز، در واقع لذت بردن از خورشید است، چرا که رشد درختان و به حرکت آمدن نسیم و فراهم شدن فضای لذت بخش سایه و خیلی چیزهای دیگر معلول خورشیدند. خورشید لذت بخش است به شرطی که مستقیم به آن نگاه نکرد و نزدیکش نشد

زندگی در دنیا نیز می تواند، با خوشی و سعادت و لذت همراه باشد، به شرطی که انسان با فوت و فن آن آشنا باشد. روش بهره مندی از دنیا نیز توجه به آخرت است. باید به آخرت نگریست و به آن اهتمام ورزید تا سعادت دنیا را به دست آورد. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: "عليك بالآخرة تأتك الدنيا صاغرة"1

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ غرر الحكم، ص144 



شنبه 1390/10/17
م : بصیرت سیاسی ن : سید مقدام حیدری

83ـ گاهی کم، بیشتر از زیاد است

هماهنگی صد در صد و بی استثنای جهان خارج با کتاب قرآن، تصادفی نیست. قرآن حاصل انشای خداست و جهان محصول دست­ساز خدا. و هر دو کلمات اللهند و آیات خدایند و از این روست که چنین با هم هماهنگند.

اثر طبیعی پیشرفت علوم این است که کتاب­های مختلف کهنه می­شوند و تاریخ مصرفشان از اعتبار می­افتد. اما قرآن چنین نیست، هر چه علم پیشرفت کند و بشر بیشتر با این جهان آشنا می­شود، ارزش این کتاب بیشتر جلوه­گر می­شود و شگفتی­های خود را بیشتر نمایان می­کند. چرا که بشر هر چه بهتر و دقیق تر بفهمد که خدا در جهان چه کرد، بهتر و زیباتر می­فهمد که خدا در قرآن چه گفت. و بیشتر یقین خواهد کرد که بین کردار خدا و گفتار او هیچ تفاوتی نیست و هر دو آیینه یکدیگرند.

این اصل هماهنگی بین قرآن و جهان، مخصوص حقائق فیزیکی و علمی و کیهان شناسی تنها نیست. حوادث تاریخی و سیاسی و اجتماعی و دیگر رخدادهای جهان، همه کلمات فعلی خداست که به گونه­ای در قرآن نوشته شده اند. و کسی که قرآن شناس باشد، به راحتی از حوادث شگفت زده و غافل گیر نخواهد شد، چرا که هر آن چه در جهان رخ می دهد، به گونه ای در قرآن آمده است. هر آن چه گفتنی بود، در قرآن هست.

بیخود نیست که امام عزیز ما برخی روزها دوازده مرتبه پای سفره قرآن می نشست و قرآن تلاوت می کرد. بیکار که نبود؛ مسئله این است که سیاستهای راهبردی امام که برق از گوش آمریکا و اسرائیل و انگلیس و شیاطین شرق و غرب می پراند و پیوسته آنها را غافلگیر می کرد، برگرفته از سیاستهای قرآنی بود و از همین رو این چنین به هدف می خورد.

قرآن به مسلمانان دستور جهاد و مقاومت در برابر سران کفر را داده بود و گفته بود که عده­ی اندکتان از پس تعداد زیادشان بر می آیند (إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا)[1]. چنین اتفاقی بعید نیست و تاریخ جهان بارها آن را تجربه کرده است، هر چند که صبر و مقاومت آن گروه اندکِ بر حق را می طلبد. (كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرين)[2] و امام عزیز ما با تکیه بر همین اصول دور از ذهن قرآن، سیاستهای راهبردی خود را برای انقلاب و همه امت اسلامی ترسیم نمود.

هنر مردم ایران این بود که چشم بسته، سیاستهای امام را پذیرفتند و در راه تحقق فرمان امام، جهاد کردند و خون دادند و امروز، پای سفره و بار به ثمر نشسته آن جهاد دیروز نشسته اند. ملتهای دیگر کشورهای اسلامی نیز امروز باور کرده اند که این حرفها راست است و گروه اندک اگر بر حق باشد و صبر و مقاومت کند، بر گروه زیاد تا بن دندان مسلح، پیروز می شود.

امروز، با پیشرفت علم و تنوع عرصه­های جنگ با دشمن، مصادیق جدیدی از این قانون نیز جلوه گر شده است. امروز می توان دید که اقتصاد نه چندان قوی جبهه حق، می تواند از پس دشمنیهای اقتصادی قوی و پر امکانات جبهه باطل فائق آید و با مشکلی روبرو نشود. رام شدن و به زمین نشستن پهپاد آمریکایی نشان داد که تکنولوژی متوسط اهل حق، می تواند بر تکنولوژی پیشرفته اهل باطل پیروز شود و آن را زمینگیر کند. و حوادث جهان ثابت کرد که رسانه های بسیار پیشرفته دشمنان در جنگ با رسانه های نه چندان قوی جبهه حق به گل نشسته اند و از همین روست که افکار عمومی مردم جهان، بیشتر تحت تأثیر رسانه های ضد استکباری و صهیونیستی است تا رسانه های مزدور آمریکایی و اسرائیلی. باش تا صبح دولتش بدمد…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] انفال: 65

[1] بقره: 249



جمعه 1390/08/27
م : اهل بیت ن : سید مقدام حیدری

82ـ اسم کتاب اعمالمان چیست؟

همه دانشجویان و طلاب می دانند که مهمترین گام برای نوشتن پایان نامه یا مقاله و کتاب، انتخاب موضوع است. موضوع است که مشخص می کند از میان حجم انبوه کتابهای ارزشمند و مفید، کدام را باید خواند و به کدام مرجع باید مراجعه کرد. سرفصلها را نیز بر اساس موضوع باید تنظیم کرد و همه مراحل فیش برداری و تنظیم و نوشتن مطالب نیز بر پایه همین موضوع است. نمی شود کسی ابتدای کار به مطالعه و نوشتن بپردازد و بگوید: فعلا مطالبی را در کنار هم می نویسم تا ببینم چه موضوعی را انتخاب کنم! این نمی شود.

در آخر کار هم که مرحله ارزیابی این پایان نامه است و استاد داور، به نقد آن می نشیند، بیشترین ملاک استاد داور، باز همین موضوع خواهد بود. اگر مطلب بی ربطی در گوشه و کنار پایان نامه دیده شود، پذیرفته نمی شود، اگر چه بسیار خوب و لطیف و ناب باشد.

این اصلی روشن در نویسندگی است که همه باید بدانند چرا که همه نویسنده اند و خواه ناخواه مشغول نوشتن کتابی هستند که در روز قیامت از آن رونمایی خواهد شد. قیامت جلسه دفاعیه پایان نامه های همه انسانهاست و خداوند که تک استاد داور این جلسه خواهد بود، از همگان خواهد خواست که کتابهایشان را رو کنند و بخوانند؛ (إقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا)[1] و باید دانست که نقد این پایان نامه ها بر اساس موضوع واحدی است که همه مکلفند درباره همان موضوع، کتاب زندگی خود را تنظیم کنند.  

اگر این باشد، پس هر کار خوبی را خداوند نخواهد پذیرفت، و تنها کارهای خوبی مورد قبول خواهند بود که ربطی به موضوع داشته باشند.

اما موضوع کتاب زندگی ما چیست، و کارهای ما که خودکار این کتابند، بر چه محوری باید تنظیم شوند و چه باید بنویسند؟ به نظر این بنده حقیر چنین می رسد که موضوع، "محبت امیر المؤمنین (علیه السلام)" است و این موضوع ملاک همه ارزیابیها خواهد بود. این چنین می فهمم سخن پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) را که فرمود: "عنوان صحيفة المؤمن حب علي بن أبي طالب"[2]     

اگر این مطلب درست باشد که گویا هست، در قیامت که روز نقد اعمال انسانها خواهد بود، تنها خوبی کار و عمل، برای پذیرش آن کافی نخواهد بود، بلکه خدا از ما خواهد پرسید که این کار خوبت، چه ربطی به محبت امیر المؤمنین دارد، و محبت علی (علیه السلام) در کجای این عمل دیده می شود...

... جای توضیح و مثالهای فراوانی خالی است، اما بگذریم...

این هم روایت دیگری که شاید بتوان این ادعای زیبا و عجیب را با آن به کرسی نشاند که باز سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است که فرمود: قسم به کسی که مرا به حق فرستاد، خداوند هیچ کار خوبی (حسنه ای) را از بنده ای نمی پذیرد، مگر این که از محبت علی (علیه السلام) بپرسد؛ "والذي بعثني بالحق نبيا لا يقبل الله من عبد حسنة حتى يسأله عن حب علي بن أبي طالب"[3]


[1] اسراء، 14

[2]القندوزي: ينابيع المودة ص 125 

[3] أمالي الطوسي: 106، ح 161.



چهارشنبه 1390/08/18
م : دعا ن : سید مقدام حیدری

81ـ بخشی از آرزوهایمان حتما محقق می شوند

یکی از کارهای همیشگی خدا، برآورده کردن بخشی از آرزوهای بنده ها است؛ یعنی وقتی که می خواهد برای آینده بنده ای تصمیم بگیرد و حوادث خوب و بدی را برایش تقدیر کند، به این نیز توجه می کند که آرزوها و خواسته های خود این انسان چیست. البته روشن است که در کنار این عامل، اعمال خود انسان و بسیاری از چیزهای دیگر نیز مؤثرند و قطعا چنین نیست که خدا همه آرزوهای انسانها را برآورده سازد و نیاز نیست که گوشزد شود که هر گردی گردو نیست. اما این هم هست که خدا بخشی از آرزوهای انسان و خواسته های او را محقق می کند؛ خواه این خواسته ها خوب باشند، یا بد، باارزش باشند یا بی ارزش، به صلاح انسان باشند یا خیر؛ فرقی نمی کند.

مثلا چرا خدا بوش و دبلیوش و کلینتون و اوباما را رئیس جمهور آمریکا کرد تا هر چه بتوانند برای جنایت فرصت پیدا کنند. چون خودشان می خواستند. چرا خدا به شیطان فرصت و قدرت وسوسه داد، چون خودش خواسته بود…

به حالتان و آن چه که امروز از آن برخوردارید، نگاه کنید، قطعا بخشی از آن، همان آرزوهای گذشته شما است، و بدون شک بخشی از آینده و سرنوشتتان نیز عبارت از آرزوهای محقق شده امروزتان خواهد بود. این غیب گویی و پیش بینی نیست، بلکه بازگو کردن یکی از اخلاقهای خداست. خدا این گونه با بندگانش برخورد می کند. و می شود این چنین با او نجوا کرد (فَإِنَّكَ تُسَكِّنُ بِتَحَنُّنِكَ رَوْعَاتِ قُلُوبِ الْوَجِلِينَ وَ مُحَقِّقٌ بِتَطَوُّلِكَ أَمَلَ الْآمِلِين‏)؛ خدایا با مهرت هراس دل ترسیدگان را آرام می کنی و با لطفت امید امیدواران را محقق می کنی.[1]

پس می شود از این اخلاق زیبای خدا کمال حسن سوء استفاده را کرد و آرزوهای قشنگ قشنگ کرد؛ البته اگر گناهانمان اجازه دهند، که نمی دهند. کاش می شد در میان انبوه خواسته ها و آرزوهایمان، آرزو می کردیم که خدا مأموریت قتل یکی از سران کفر را به ما بسپارد. کاش در دلمان این خواسته بود که خدا ما را واسطه هدایت بندگان خویش قرار دهد. کاش هنگام نماز آرزو کنیم که ای کاش روزی حجابها برداشته شوند و ببینیم که خداوند، عجب سبحان است و چه می چسبد در برابرش به خاک افتاد. کاش یکی از غصه های دلمان این بود که چرا ما عباس امام زمان نیستم. کاش یکی از بهانه های ثابت اشک و تضرعمان کسب توفیق شهادت بود. کاش آرزوهای چرت و پرت و بی ارزش مجالی برای این آرزوها و خواسته ها می گذاشت.   

 



[1] دعای روز دوشنبه منسوب به امام علی علیه السلام. بحار الأنوار87: 171



پنجشنبه 1390/05/27
م : ولایت فقیه ن : سید مقدام حیدری

80 ـ مردمی ترین نظام، نظام ولائی است (2)

حاکم الهی نیز مانند خدا سختگیر است. یعنی همان گونه که خداوند متعال به این راحتی ها اجازه تشکیل حکومت ولائی و الهی را نمی­دهد، رهبر الهی نیز به این راحتی ها تن به حکومت نمی دهد. همین که مردم دلشان خواست که این آدم بر آنها حکومت کند، کافی نیست. خدا سختگیرتر از این حرفهاست. قرار نیست حکومت دموکراسی و دیکتاتوری و از این دست حکومتهای عقب افتاده تشکیل یابد، قرار است حکومتی ولائی و الهی شکل بگیرد که شرط و شروط خودش را دارد.

به تاریخ اسلام که نیم نگاهی بیاندازیم، می توان شرط نگفته خدا برای شکل گرفتن حکومت الهی و ولائی را دریافت. به نظرم شرط خدا برای تحقق حکومت ولائی این است که در صد بالایی از مردم چنان عاشق رهبرشان باشند که حاضر باشند، برایش بمیرند. شاید عجیب به نظر برسد، ولی فکر می کنم که شرط خدا همین است.

برای خدا کافی نیست که مردم با رهبر الهی موافق باشند، یا از حاکم شدنش بدشان نیاید، بلکه باید عاشقش باشند و برای برپایی حکومتش سر و دست بشکنند و از جان و مالشان بگذرند. قیمت حکومت ولائی به همین گرانی است، تخفیف هم ندارد.

تاریخ به روشنی گواه است که مسلمانان صدر اسلام، مفت و مجانی نعمت حاکمیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را به دست نیاوردند، بلکه بیش از هشتاد جنگ بزرگ و کوچک پیش آمد و زره و شمشیر مسلمانان هرگز به انباری نرفت. حال باید از خدا پرسید که واقعا چرا یاران پیامبر (صلی الله علیه وآله) مجبور بودند این همه جنگ کنند و نمایش جانفشانی اجرا کنند. گمان می کنم که پاسخ این است که این همه خون و آمادگی بذل خون، قیمت لیاقت حضور، تحت حاکمیت پیامبر (صلی الله علیه وآله) است.

امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز گویا با فراهم شدن همین شرط، زمام حکومت را به دست گرفت و مردم نیز ناچار شدند در کمتر پنج سال در سه جنگ داخلی شرکت کنند و برای حفظ حکومت امیر المؤمنین (عليه السلام) بذل جان کنند.

و آن چیزی که مردم را از نعمت حکومت الهی و ولائی محروم کرد و صدها سال ااین محرومیت دامه یافت، سستی و کاهلی مردم از همراهی با امام حسن (علیه السلام) در جنگ با معاویه بود. مردم کوفه هیچ گاه نمی خواستند که به جای امام حسن (علیه السلام) معاویه بر آنان حاکم شود، چه این که هیچ گاه یزید را بر امام حسین (علیه السلام) ترجیح ندادند، اما لیاقت زندگی تحت حاکمیت رهبر الهی چیزی نیست که با تمایل و دوست داشتن تنها به دست آید. باید سر تراشید و کفن پوشید و بذل جان کرد.

این داستان را همه شنیده اند که سهل بن حسن خراسانی نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و ادعای صد هزار یار شمشیر زن برای امام صادق (علیه السلام) کرد، امام به او دستور داد که خود را در تنور بیاندازد، تا ببیند که آیا این مرد حاضر است برای امامش بمیرد. اما او عقل خود را به کار انداخت و از این کار عذرخواهی کرد. آنگاه هشام آمد و بدون هیچ مقدمه ای امام صادق (عليه السلام) به او فرمود: کفشت را از پا در آور و وارد تنور شو، و او بدون این که از چند و چون ماجرا بپرسد و حکمت این کار را بداند، وارد تنور شد و همان جا نشست. و امام به این مرد خراسانی حالی کرد که معنای یار آماده این است.

در سال چهل و دو که نظام شاه، امام عزیز ما را دستگیر کرد، دهها هزار تن از مردم چند شهر به خیابان­ ها ریختند و شعار "یا مرگ یا خمینی" سر دادند و همان جا 15000 نفر از مردم شهید شدند، اما هنوز حد نصاب تمام نشده بود و خداوند هنوز برای حاکم شدن امام عزیز بر ایران، راضی نشده بود، چرا که جمهوری اسلامی پانزده سال بعد به پیروزی رسید. تازه بعد از پیروزی انقلاب هم به مدت هشت سال، جنگی سخت و طاقت فرسا تحمیل شد، تا مبادا مردم ایران با حاکم شدن حضرت امام (قدس سره) نفس راحتی بکشند روحیه جنگ و شهادت در راه رهبرشان را از دست دهند. چرا که رمز استقرار نظام اسلامی، رمز بقا و پایندگی آن نیز می باشد و نباید از آن غافل بود.

چنین عشق و محبتی باید در میان مردم نسبت به رهبر حق و الهی جامعه اسلامی ایجاد گردد تا خدا راضی شود و او را رهبر و رئیس این جامعه قرار دهد.

اکنون بصیرت جوانان ایران به حدی رسیده است که گویا نیازی به امتحان و آزمایش نیست، چرا که خود، همواره بر این حقیقت تأکید می کنند و شعارهایشان آکنده از اعلام آمادگی شهادت و جانفشانی برای رهبر و مقتدایشان امام خامنه ای است.

حال با این بیان کوتاه باید دید و سنجید که بین نظامهای دموکراسی معروف جهان، و نظام الهی و ولائی کدام نظام مردمی تر است. 



سه شنبه 1390/04/07
م : حجاب ن : سید مقدام حیدری

79ـ اتفاقا حجاب محدودیت است

راست می گویم. حجاب محدودیت دارد و یکی دوتا هم نیست محدودیتهایش. حجاب نمی گذارد، یک دختر به هر روشی که دوست داشت و عشقش کشید، تیپ بزند. حجاب مانع این می شود که دختر به هر گونه ای که خواست وارد اجتماع شود. حجاب نمی گذارد که دختر در هر رشته ورزشی وارد شود و قهرمان گردد، چرا که برخی از رشته ها را نمی توان با حجاب کامل انجام داد. دختران بدحجاب راحت تر می توانند کار پیدا کنند و درامدی کسب کنند، چون فضای بسیاری از شغل ها و کارها، برای یک دختر باحجاب مناسب نیست. 

یک دختر، هرگز نمی تواند با حفظ حجاب کامل و رعایت حلال و حرام خدا ستاره سینما شود؛ امکان ندارد. دختر، بدون حجاب زیباتر است، پس حجاب، جلوه گری دختر را محدود می کند. حجاب در گرمای تابستان آزاردهنده است، نیست؟ در راه رفتن و از پله بالا رفتن هم راحتی دختر را محدود می کند... و دهها محدودیت دیگر دارد این حجابِ نازنین. مگر می شود اینها را منکر شد؟

بسیاری از دخترانی که از حجاب فراری اند و آن را محدودیت می دانند، منظورشان از محدودیت همین هاست و حق دارند که آن را محدودیت بدانند، واقعا مگر حجاب محدودیت نیست؟ هزاری هم که شعار بدهیم، و شعر بگوییم که حجاب محدودیت نیست، این حقیقت بدیهی را نمی شود انکار کرد. قبول کنید که هست.

جانم به ایده تربیتی خدا که فرمود: (إلا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر) تا نشان دهد که عمل به حق مکافات و محدودیت دارد و کسانی که همدیگر را به حق توصیه می کنند، باید همدیگر را به صبر و شکیبایی بر تلخیها و محدودیتهای مسیر حق نیز توصیه کنند. و همه باید بدانند که مسیر حق جای فرزندان مادر (بچه ننه ها) نیست. بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.

چرا حجاب را به عنوان وسیله ای راحت و آرایش دهنده! و بسیار لذت بخش و بدون هیچ گونه مکافات، معرفی می کنیم، تا دختران و زنانی که چنین حسی نسبت به آن پیدا نمی کنند، رهایش کنند و به آن تن در ندهند؟

تعارف را رها کنیم و راست بگوییم که حجاب هم مثل هر وظیفه و تکلیف دیگری سختی های خود را دارد، ولی آدم نمی شود آن کس که همواره از سختیها فرار کند و هیچ محدودیتی را نپذیرد. محکم بگوییم که حجاب محدودیت است، ولی تنها فرق انسان و حیوان این است که انسان برای رسیدن به کمالش قدرت محدود کردن خود را دارد، اما حیوان ندارد.

فکر می کنم این روش، بهتر باشد و با قرآن سازگارتر است. خدا نیز در قرآن تعارف را کنار گذاشته و راحت از سختی نماز گفته است، تا کسی فکر نکند که نماز راحت الحلقوم است. خداوند بیخود و بی جهت، روش تربیتی لقمان را تأیید نکرد. لقمان کاربلد بود و می دانست چگونه فرزندش را تربیت کند. به او می گفت: فرزندم! نماز را بپا دار و به معروف امر کن و از منکر بازدار و بر آن چه بر تو آمد صبر کن. (هر چه بادا باد) "يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَك" [لقمان: 17]‏ آنگاه هر مشکلی که بر سر راه فرزند می آید، او را از مسیر حق خسته نمی کند، چرا که همه مشکلات موجود در مسیر حق را طبق قاعده می بیند. 

البته می دانم که در مسیر حق با همه مشکلاتش بیشتر خوش می گذرد و انسان مؤمن در همین دنیا نیز بهره بیشتری از سعادت دارد. ولی نباید مشکلات و مکافات و محدودیتهای مسیر حق را ندید گرفت و منکر شد. 



چهارشنبه 1390/04/01
م : حجاب ن : سید مقدام حیدری

78ـ عجب فرهنگی دارند این مریخیها

دلمان پوسیده بود حسابی، گفتم چند روزی را با اهل و عیال در جای خوش آب و هوایی بگذرانیم… مانده بودیم به روستاهای اطراف بریم یا سری به شمال بزنیم… شور و مشورت و بحث و گفتگو سر مقصد و اینها… خلاصه اینجوری شد که رفتیم مریخ.

مریخ هم اِی، بدک نبود. جای شما خالی خوش گذشت. یکی از چیزهای جالب آنجا تماشا کردن سرمریخی متفاوت با مردمی کاملا متفاوت و آداب و رسوم و فرهنگ و عادات کاملا متفاوت و کلا همه چیزِ متفاوت بود.

آنجا کلا آدمهاش آزاد بودند، همه جوره. هر کسی هر کاری دلش می خواست انجام می داد، تذکر و گوشزد و موعظه و گشت ارشاد و از این حرفها هیچ خبری نبود، اصلا نمی دونستند اینها یعنی چی. فکر کن؟!

یک روز، به مسجد شهرشان رفته بودم تا نماز را آنجا بخوانم. از قضا مهرها را تازه عوض کرده بودند و جنسشان جوری بود که پیشانی و بینی آدم را خاکی می کرد. بیرون که رفتم یک آقایی نزدیک آمد و سلام و احوال پرسی کرد و از آنجا که قیافه ام داد می زد که غریب بودم، گفت: اگر چیزی نیاز داشتید در خدمتم، تعارف نکنید ترو خدا… من هم تشکر کردم و گفتم: خواهش می کنم و اینها… دیدم بعد از نماز یادش رفته نوک دماغش را تمیز کند، گفتم راستی آقا نوک دماغتون خاکیه…

اما خدا روز بد نشانتان نده، این را که گفتم، بنده خدا بدجوری قاطی کرد. هر چه خواست خودش را کنترل کند نتوانست، چنان اعصابش خورد شد که انگار فحشی ناسزایی چیزی به او گفته بودم. گفت: آخه مرد، یعنی همه چیز این عالم درسته فقط نوک دماغ من ایراد داره؟ آخه چی تو کله شما فرو کردند که اینقدر راحت به خودتان اجازه فضولی می دهید؟ ببین در این عالم چه اختراعاتی که نمی کنند، بشر به کجاها که نرسیده، آن وقت شما در این عصر شکوفایی علم، چسبیدی به نوک دماغ مردم... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون متن برای اکثر خوانندگان محترم، ناواضح بود، مجبور شدم این پیوست را اضافه کنم.

آن چه در زیر می خوانید بخشی از کتاب "آشنایی با ادبیات کهن" است که کتاب درسی دانشگاهی و مربوط به چند صد سال بعد از این است:

یکی از گونه های متونی که چند صد سال گذشته رواج پیدا کرد، وبلاگ نویسی است. که فصلی جدید در ادبیات معاصر سالهای قبل از ظهور باز کرد.  

آن چه خوانده اید متنی کوتاه از شهید سید مقدام حیدری علیه الرحمه است که از آن جا که بر خلاف دیگر نوشته هایش دارای ابهام و گنگی است، مورد توجه بسیاری از شارحان قرار گرفته و ما نیز به شرح آن می پردازیم.

بسیاری از شارحان گمان کردند که واقعا شهید حیدری به مریخ سفر کرده و همین متن را مستند پیشرفت علم در آن زمان قرار دادند، در حالی که شواهد و قرائن بسیاری نشان از این دارد که در آن زمان بشر هنوز به مریخ نرفته بود و هنوز جمعیتی در مریخ ساکن نشده بودند. پس اصل ماجرا تشبیهی بیش نبوده و برخی از شارحان محترم به خطا رفته اند.

بیشترین جایی که مورد بحث و گفتگو قرار گرفته، جمل آخر متن است که به گمانم بسیاری از شارحان در فهم منظور مرحوم نویسنده عاجز مانده اند.

برخی گمان کردند که نویسنده به دنبال طعنه ای به مریخیهاست که از اساس چنین قولی را نمی توان پذیرفت، چون مریخ در آن زمان مسکونی نبوده است. قول دیگر این است که شهید حیدری در پی علاج گرایش بسیاری از جوانان آن زمان به عمل جراحی زیبایی بینی بود. این قول هم چندان قول موجهی به نظر نمی رسد چه این که با صدر و ذیل و سیاق متن نیز سازگاری ندارد. برخی چنین پنداشتند که نویسنده در پی درمان برخی بداخلاقی های قشر متدین و مذهبی جامعه است که ضربه مهلکی به تفکر و جریان دینی زده بودند. برخی نوک دماغ را کنایه از مشغول شدن به مسائل روزمره و غفلت از اهداف و کارهای بزرگ و کلان دانستند و…

ولی در میان این تضارب آرا و اقوال، به نظر می رسد که همه این شارحان به خطا رفته و لبّ مطلب را درنیافتند. از اشاره ای که خود مرحوم نویسنده داشته و متن را مرتبط با موضوع حجاب دانسته، نمی بایست به راحتی عبور کرد چه این که اشاره وی به نبود وعظ و تذکر و گوشزد و گشت ارشاد و آزادی عنان گسسته، خود اماره دیگری است بر این که موضوع بایستی به گونه ای مربوط به برخورد با منکرات باشد. و از آنجا که صاحب متن، آن را مرتبط با حجاب دانسته، می توان چنین حدس زد که متنش راجع به برخورد با بدحجابی است.

همه می دانند که در آن سالهای قبل از ظهور، شمار بسیاری از دختران اهمیت حجاب را نفهمیده بودند و سخنان عجیبی درباره اش می زدند که فهم این اظهارات، منوط به تصور حال و هوای آن زمان است، که البته کار آسانی هم نیست.

ولی با کمی مطالعه در اسناد تاریخی، می بینیم که شمار قابل توجهی از مردم و در پی نشناختن اهمیت حجاب، به ناهیان منکر و کسانی که در برابر جلوه های بدحجابی و بیحجابی جامعه می ایستادند، اعتراض زیادی می کردند. و یکی از حرفهایی که از باب تمسخر، بسیار تکرار می شد، این بود که ببینید دنیا به کجاها که نرسیده است، آن وقت عده ای چسبیدند به تار موی دختران…

به نظر می رسد که نویسنده بر آن بود تا این گونه برخوردها و گفته ها را با عکس العمل سخیف آن نمازگزاری که نوک دماغش خاکی بود، تشبیه کند. 



یکشنبه 1390/03/22
م : بندگی ن : سید مقدام حیدری

77ـ فوقش نیم ساعت

فیلم تخیّلی که دیده اید، داستان و رمان تخیلی هم احتمالا خوانده­اید… حالا فرض کنید دولت محترم در راستای افزایش فضای سبز و فرهنگ درختکاری بسیج عمومی راه اندازد و جوانان این مرز و بوم را به درختکاری تشویق کند و بخشنامه کند که هر جوانی که صد اصله نهال در زمینهای معین شده بکارد، یک خانه 200 متری به او می­دهیم…

خود شما تصور کنید که چه شود! لابد میلیونها جوان هر کاری که دارند برای چند روز رها می کنند و می افتند به کار درختکاری و کشاورزی، تا بعد از دو سه روز کار طاقت­فرسا و بیل و کلنگ زدن و تشنگی و آفتاب سوختگی و و غیره های دیگر، آخر کار به آرزوی دیرینه خود برسند و خانه ای مناسب گیر بیاورند. واقعا هم می ارزد. کاش می شد، به همین راحتی  صاحب خانه شد، نه؟

حالا از فکر و خیال و حال و هوای فیلم و داستانهای تخیلی بیاید بیرون و این روایت را بخوانید؛ روایتی که از هیچ داستان و رمانی نقلش نمی کنم، در همین مفاتیح هم هست. سید بن طاووس در کتاب اقبالش نقل کرده است که رسول خدا فرمود: کسی که روز جمعه ماه رجب بین نماز ظهر و عصر چهار رکعت نماز بگزارد که در هر رکعت یک بار حمد و هفت بار آیة الکرسی و پنج بار سوره توحید بخواند، سپس ده بار بگوید "أستغفر الله الذي لا إله إلا هو وأسأله التوبة" خداوند از روزی که این نماز را می خواند، تا روزی که بمیرد، به ازای هر روز هزار حسنه برایش خواهد نوشت و به ازای هر آیه ای که خوانده است، شهری از یاقوت سرخ در بهشت به او خواهد داد، و به ازای هر حرف، کاخی در بهشت از مروارید سفید به او خواهد داد و او را با به ازدواج حور العین در خواهد آورد و از او راضی خواهد شد، به گونه ای که هیچ گاه بر او خشم نخواهد گرفت و نامش را در زمره عابدان خواهد نوشت، و زندگی او را با سعادت و آمرزش تمام خواهد کرد و به ازای هر رکعتی که به جا آورده ثواب پنجاه هزار نماز را برایش خواهد نوشت و هزار تاج بر سرش خواهد گذاشت و در بهشت در کنار صدیقین او را جای خواهد داد و از دنیا نخواهد رفت، مگر این که جایگاه خود را در بهشت خواهد دید. [سید بن طاووس، اقبال الاعمال، ص637]

خودتان زحمت بکشید و جمع و ضرب کنید که خدا به خوانندگان این نماز چند شهر و چند کاخ خواهد داد. و باز با یک حساب سرانگشتی ببینید که واقعا این نماز چقدر سخت است و چقدر زمان می خواهد. فوقش نیم ساعت، بیشتر می شود؟



چهارشنبه 1390/02/21
م : ولایت فقیه ن : سید مقدام حیدری

76ـ مردمی ترین نظام، نظام ولائی است (1)

معادلات سیاسی و اجتماعی جامعه­های بشری، تنها تحت تأثیر قوانین قراردادی و حقوقی نیست، بلکه بیش از این که تحت تأثیر این قوانین ظاهری باشد، محکوم قوانین حقیقی و وجودی است؛ و بلکه در واقع هر آن چه در کشورها و جامعه­ی جهانی اتفاق می­افتد، نتیجه­ی قوانین حقیقی است و حتی قوانین حقوقی و قراردادی هم چه درست باشند و چه غلط، و خواه اجرا شوند و خواه نشوند، پوسته­ای بیش نیستند و جلوه­ای از نتایج همان قوانین حقیقی­اند. این قوانین همان چیزی است که در معارف دینی، سنت­های الهی نامیده می­شوند.

نگاه توحیدی و خداشناسانه به جهان، هرگز هستی و همه­ی جلوه­های آن را بی­صاحب نمی­انگارد، بلکه آن را جهانی فوق العاده قانون­مند می­بیند که بود و نبود و سراسر رخدادهای کوچک و بزرگش بر اساس قانونی ثابت و اصولی حقیقی است.

این حقیقت را فیزیک­دانان در حیطه­ی مطالعات خود خوب فهمیده­اند، و بر اساس همین پیش­فرض به بحث و بررسی بعد فیزیگی جهان پرداختند. پزشکان نیز به کاوش در قوانین حاکم بر روند سلامتی و بیماری انسان­ها رو آوردند و با این پیش­فرض که سلامتی و بیماری انسان­ها قاون­مند است، دانش طب و پزشکی را رونق داده اند.

و البته در نگاه توحیدی باید چنین باور داشت که همه­ی این قوانین حقیقی و وجودی ساخته و قرارداده­ی خداست.

معادلات سیاسی و فرایندهای بین المللی و منطقه­ای نیز این گونه­اند. و باید باور کرد که همان گونه که قوانین پزشکی و فیزیکی مرزی نمی­شناسند و در سراسر جهان، ثابت و واحدند، قوانین سیاسی تأثیرگذار در سرنوشت جامعه­ها نیز در سراسر جهان یکی بیش نیست.

این که می­بینیم یک کشور زیر حاکمیت دیکتاتور قرار دارد و کشوری دیگر حاکمیت جریانی مردمی را تجربه می­کند، تنها به این خاطر است که در آن کشور مقدمات حاکمیت دیکتاتور فراهم شده است و در این کشور علل سر کار آمدن حکومتی مردمی فراهم شده است. مسئله درست همانند فرق بین ظرف آب جوش آمده و ظرف آب سرد است. هر دو آب تحت حاکمیت یک قانون فیزیکی هستند، و آن این که هر گاه آب خالصی که همسطح دریا است، به صد درجه برسد، به جوش می­آید، و آب جوش نیامده، شرایط جوش را فراهم نساخته است، نه این که قانون و فرمول دیگری حاکم بر اوست.

خداوند متعال قانونی را قرار داده است و بر اساس همین قانون دولت­ها و حکومت­ها شکل گرفته­اند. بر اساس یک قانون و فرمول است که در جامعه­ای پیامبر حکومت می­کند و در جامعه­ای دیگر خسرو پرویز. و بر اساس همین قانون واحد است که امت اسلامی روزی تحت حاکمیت پیامبر و امام علی قرار می گیرد و روزی نیز حاکمیت معاویه و یزید را تجربه می­کند.

این که دقیقا شرایط روی کار آمدن یک حکومت الهی یا حکومت دموکراتیک یا پادشاهی و دیکتاتوری چیست، نمی­دانم ولی آن چه مسلم است این است که سرنوشت مردم در همه چیز بسته به نوع عمل و نگاهشان است، نه چیز دیگر و این همان حقیقتی است که از قرآن می توان دریافت آنگاه که فرمود: (إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم‏) [رعد: 11] و هیچ نعمتی دگرگون نمی شود مگر این که خود مردم خطایی کنند و توان نگه داشتن نعمت را از دست بدهند؛ خواه این نعمت ثروت و برکت اقتصادی باشد که با کفران به فقر مبدلش سازند و خواه وجود حکومتی صالح و الهی باشد که با کفر نعمت، از بینش ببرند تا دیکتاتوران بیایند و بر مردم حکومت کنند. (ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم‏) [انفال: 53]

این که می بینیم در سراسر جهان، جکومت به دست دیکتاتوران افتاده است، به این خاطر است که مردم سراسر عالم به گونه ای خود را تغییر داده اند که نتیجه طبیعی این تغییر وجود این حاکمان است، و به گونه ای خود را تغییر نداده اند که حاکمانی الهی بر سر کار داشته باشند.

در این میان، آسانترین شرایط حکومت، حکومت دیکتاتوری است. و چندان فرقی هم نمی کند که به شکل صدامی آن باشد یا به شکل غربی آن که دیکتاتوری کادوپیچ شده با زرورق دموکراسی است. و از این روست که می بینی بیشترین سهم آمار حکومتهای تاریخ، از آن همین شکل حکومت است، چون هر آن چه آسان باشد، بسیار نیز هست.  

برای شکل گیری حکومت دیکتاتوری همین بس که مردم، کاری به چیزی نداشته باشند و آستانه ی حساسیتشان را پایین بکشند. حتی لازم نیست، حاکمشان را دوست داشته باشند، چنان چه در بیشتر حکومتهای دیکتاتوری همین گونه است و حاکم، منفورترین شخصیت آن کشور است. همین که مردم بصیرت کافی نداشته باشند و سبکمغز سیاسی و دینی باشند، کافی است تا زیر سلطه دیکتاتور بروند. پیشنیاز حکومت دیکتاتوران همینهاست و می بینید که چقدر آسان میسر می شوند. فرعون هم برای تثبیت حکومت خود همین کار را می کرد؛ سعی می کرد مردم خود را سبک مغز بارآورد تا اطاعتش کنند. (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ) [زخرف: 54]

در حکومتهای دیکتاتوری مدرن که نام دموکراسی گرفته اند نیز وضع، همین است و شرایط چندانی نمی طلبد. ممکن است 70% مردم یک کشور، اندک شعور سیاسی هم نداشته باشند و اصلا وارد انتخابات نشوند و یا به علت مخالفت با اصل نظام شرکت نکنند، و از بین آن سی درصد شرکت کرده تنها 55% به یک رئیس جمهور رأی دهند. یعنی عملا 85% جمعیت کشور، با رئیس جمهور منتخب مخالف باشند، اما باز می بینیم که این حکومتها علی رغم مخالفت یا بی تفاوتی مردم، تشکیل می یابند و سالیان درازی حکومت می کنند.

اما در نظام ولائی از این خبرها نیست. نظام ولائی الهی که حاکمش مشروعیت داشته باشد و از سوی خدا اذن حکومت گرفته باشد، به این راحتیها شکل نمی گیرد و گویا پیش نیازهای به شدت سختی داشته است که در طول تاریخ بشر، کمتر مثالی می توان برایش یافت.

حاکم الهی، بر خلاف دیکتاتوران عالم، کمترین جهد و تلاش را برای تشکیل و تثبیت حکومتش بذل می کند. حاکم الهی بر اساس دستوری که از خدا گرفته است، تنها به اندازه لیاقت و ظرفیت مردم، پیام حق و عدالت را به گوش مردم می رساند، و از این به بعد داستان، بر عهده مردم است که خود به پا خیزند و دور ولیشان بگردند و با محوریت او نظام مشروع الهی را برقرار سازند و تا آخرین قطره خون از آن دفاع کنند.

این حقیقتی است که خداوند به صراحت در قرآن مطرح کرده است، آنگاه که فرمود: ما فرستاده هایمان را به همراه نشانه های روشن فرستادیم و کتاب و میزان را نیز به همراهشان فرو فرستادیم تا مردم برای عدالت به پا خیزند؛ (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط) [حدید: 25] بنابراین امر تشکیل حکومت ولائی، وظیفه حاکم نیست، بلکه این مردمند که باید همه چیز را آماده کنند و زمام حکومت را دو دستی تقدیم حاکم الهی کنند…

فعلا یادداشت را نصف کاره رها می کنم تا در بخش دیگر، به انجامش برسانم. 



پنجشنبه 1390/02/01
م : ولایت فقیه ن : سید مقدام حیدری

75ـ ورژن جدیدی از جریان نفاق

نقطه مشترکی بین همه منافقان تاریخ وجود دارد، و آن این که همه شان در هر تیپ و قیافه­ و کلاسی که بوده اند، بر سر راه اوامر و احکام ولی امر سنگ اندازی کرده اند. اساسا منافق جماعت چشم دیدن اقتدار و قداست ولایت را نداشته است، خواه این ولی پیامبر باشد خواه ولی فقیه.

منافق حاضر است دم از خدا و اطاعت از او بزند، اما حاضر نیست بر اطاعت از ولی امر تکیه کند. و تاریخ پر از مواضع منافقان در راستای تضعیف ولایت است. در زمان پیامبر منافقان به این نتیجه رسیده بودند که آیات قرآن را می توان به گونه ای تفسیر و تأویل کرد که با سیاست و خواسته هایشان جور درآید، اما کنار آمدن با بسیاری از سخنان پیامبر بسیار دشوارتر است، از این رو بر آن شدند که بین امر خدا و امر پیامبر فرق بگذارند و چنین فرهنگی ایجاد کنند که امر خدا مقدس و تخلف­ناپذیر است، اما امر پیامبر درخور نقد و بررسی است!

کم کم این سؤال، کاملا جا افتاده بود و بسیاری از مهاجرین و انصار، هنگامی که با یکی از اوامر پیامبر که بر خلاف میلشان بود مواجه می شدند، رک و پوست کنده از پیامبر (صلی الله علیه وآله) می پرسیدند که این حکم شما است یا خدا؟! و جالب است که گاهی پیامبر عمدا حکم را به خود نسبت می داد و می فرمود: نخیر حکم من است!

در جریان جنگ خندق چون قبایل متعددی با هم متحد شده بودند، پیغمبر نخست خواست قبیله غطفان را از جمع لشکریان جدا کند. بدانها پیام داد یک سوم محصول مدینه از آن شما به شرطی که با قریش همکاری نکنید. انصار مدینه از پیغمبر پرسیدند: این مصالحه وحی آسمانی است؟ فرمود: نه. گفتند: در این صورت ما تن به چنین شکستی نمی دهیم. آن روزها که خدا ما را به دین اسلام هدایت نکرده بود، به خواری تن در نمی دادیم، امروز که خدا به سبب تو ما را رستگار ساخته چگونه ممکن است خود را زبون سازیم. در نتیجه آن مصالحه انجام نشد.[1]

و این همان حقیقتی است که قرآن از آن پرده گشوده و فرمود: (وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودا؛ و هر گاه به آنها گفته شود به سوی آن چه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر آیید، منافقان را خواهی دید که به سختی [دیگران را] از تو باز می دارند.) [نساء: 61] در این آیه نیز روشن است که منافق ضرورت چندانی برای دشمنی با امر خدا احساس نمی کند، اما آن چه کفر و نفاق او را آشکار می سازد، نوع برخورد او با اوامر و ارشادات رهبر جامعه اسلامی است.

امروز که ولی امر، ولی فقیه است، همان روحیه نفاق و همان مرض به گونه دیگری جلوه کرده است. این بار جریان نفاق نیاز نمی بیند بین امر خدا و امر انسان فرق بگذارد، بلکه همین برایش بس است که بین امر معصوم و غیر معصوم جدایی اندازد و بگوید: تنها امر معصوم است که بی چون و چرا باید اطاعت کرد، اما امر ولی غیر معصوم نیاز به نقد و بررسی دارد! تازگیها هم ورژن جدیدی از این اراجیف به بازار آمده است که خود اوامر ولی فقیه را به مولوی و ارشادی تقسیم می کند. تا هر گاه رهبری امری بر خلاف میل حضرات صادر کرد، معاونت تشخیص ماهیت اوامر رهبر جلسه ای برگذار کند و امر صادر شده را ارشادی بداند… و پر روشن و بسی آشکار است که سراسر این حرف و حدیث­ها برای این بود و هست که درب مخالفت با اوامر رهبر جامعه­ی اسلامی کاملا مسدود نشود و نیم­باز بماند.



[1] . شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، ص 93، چاپ چهارم، نشر دانشگاهی، تهران 1387.