101ـ چرا موسیقی حرام است؟

با چندتا از بچه های خوب دبیرستانی، در بوستان محلمان روی چمن نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکیشان این سؤال را پرسید.

گفت: چرا موسیقی حرام است؟ البته موسیقی حرام منظورش بود.

شاید انتظار داشت بگویم، موسیقی چنان اعصاب آدم را به هم می ریزد که به مرزهای جنون می رساندش… و البته اگر این را می گفتم، بلا فاصله می گفت: حالا اگر آنقدرها هم موسیقی گوش ندادیم و کارمان به آنجاها نکشید، چطور؟!

و اگر به او می گفتم، موسیقی، ضربان قلب انسان را ناهماهنگ می کند و ممکن است، تا حد سکته و مرگ گرفتارت سازد، پاسخ می داد: حالا اگر این ترانه های ملایم و عاشقانه ای را که حرام می دانید، گوش دهیم، چنین پیامدهایی دارد؟! پس چرا این همه گوش می دهند و هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد؟!…

از سر ناچاری به او گفتم: موسیقی آنقدر حواست را پرت می کند که دیگر دلت برای امام زمانت تنگ نخواهد شد. حال گیرم نه سکته کنی و نه دیوانه شوی... 


100ـ آخر سوء استفاده از مهربانی خدا

در صف نانوایی ایستاده بودیم که یک دفعه دیدم اشک در چشمانش حلقه زد. تعجب کردم که صف نانوایی چه جای گریه است! در راه برگشت، سریش مرغوب و با کیفیتی شده بودم که یالله بگو چی شد. آخر مجبور شد و دست تسلیم بالا برد

گفت: تو صف که ایستاده بودیم، یک مرد میانسالی با عجله آمد و احساس کردم که می­خواهد تو صف بزند، ولی مطمئن نبودم که چنین قصدی دارد، من هم تو فکر و خیالات رفتم که اگر تو صف زد و جلوتر از من خواست نان بگیرد، چه به او بگویم و چطور برخورد کنم. بگویم: آقا نوبت من است بگویم: آقا شما کی آمدی؟ با مهربانی به او تذکر دهم تند برخورد کنم چیزی به او نگویم عملا به او حالی کنم که نوبت من است؟

آخر سر به این نتیجه رسیدم که اصلا انگار نه انگار. بگذارم آن آقا نانش را بگیرد و خوش باشد. بنده­ی خدا شاید عجله دارد، شاید حواسش نیست و قصد و غرضی ندارد، آخر این چه وضع برخورد با کسی است که می خواهد تو صف بزند؟!

بعد گفت: تا به این نتیجه رسیدم، انگار دلم روشن شد و درب مناجاتی برایم باز شد، گفتم خدایا من گذاشتم این آقا بی نوبت نان ببرد، تو هم شهادتنامه ام را بی نوبت امضا کن. نگو حالا فعلا نوبتت نشده

96ـ یادش به خیر آن روزها

چند روز پیش در محل خودمان قدم می­زدم که دیدم درب پشتی مدرسه­ی ابتدایی­ام باز است. تقریبا بیست سال پیش از این مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و از آن روز دیگر جز یکی دو بار داخل آن مدرسه نرفتم. به ویژه این که ساختمان ساده و یک طبقه­ی این مدرسه سالها بود که خوابگاه دختران دانشجو بود. نمای بیرونی و در و دیوار آن مدرسه هم از بس تکراری شده بود دیگر هیچ خاطره ای را تداعی نمی­کرد.

اما گویی دوباره این مدرسه، به اصل کاربری خود بازگشته و سردر آن نوشته بودند «دبستان پسرانه آیت الله بهاء الدینی». درب پشتی به حیات مدرسه باز می شد و من ناخود آگاه و بدون اجازه وارد حیات مدرسه شدم. عجیب بود. حیات مدرسه هیچ فرقی نکرده بود. آب خوری اش، سرویس دستشویی هایش، زمین و دیوارها هیچ فرقی نکرده بود. نه کهنه تر شده بودند و نه نوتر. حتی درختهای حیات و آن دو درخت انار کنار آبخوری هم به چشم من بزرگ نشده بودند، و این خیلی برایم جالب بود.

راهروی مدرسه و کلاسهایش نیز تقریبا بدون تغییر مانده بود. و قشنگ همان فضای بیش از بیست سال پیش را برایم مجسم می کرد. مدرسه ی کوچکی بود و هست و من تقریبا در همه کلاسهایش درس خوانده بودم. در این چند دقیقه ی حضورم در مدرسه خاطراتی در ذهنم تداعی شد که سالها بود در ذهنم خاک می خورد و یادآوری نمی شد.  

یادش به خیر… سال اول ابتدایی که بودم، جنگ هنوز تمام نشده بود و کانالی در حیات مدرسه کنده بودند که هنگام خطر، پناهگاه بچه ها باشد. و البته به درد ما خورد، چون حسابی در آن کانال بازی کردیم؛ از خاک بازی گرفته تا قایم موشک. آن روزها قلکهایی شبیه نارنجک به ما داده بودند تا کم کم بچه ها با سکه های یک تومانی و دو تومانی پر کنند و برگردانند، تا خرج جبهه شود. در همان روزهای کلاس اول ابتدایی ام، صدام، قم و تهران را هدف بمباران قرار داده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. و البته در عوض صبحها تلویزیون، مدرسه شده بود و ما هر روز با خانم معلم تلویزیونی درسهایمان را فرا می گرفتیم. یک روز، خانم معلم علوم، از تلویزیون به ما مشق داد که باید با خاک و آب و قوطی کبریت، مهر بسازیم، و من هم آزمایش را تا آخر انجام داده بودم. قشنگ بود آن روزها، حتی صدای بمبارانش که همه جا را می لرزاند و دلها را خالی می کرد.

یادش به خیر… کمتر ما را سینما می بردند و در عوض هر از گاهی همه مدرسه را کف راهرو مدرسه می نشاندند و پرده سفیدی می انداختند و با آپارات، فیلم پخش می کردند که باز فیلمهای آن سالها هم خیلی بوی جنگ و جبهه می داد.

دهه فجر کولاک می کردیم و راهروی مدرسه و کلاسها همه چراغانی و آزین بندی می شد. بچه ها حال و هوای دیگری پیدا می کردند. هر سال گروه سرودی تشکیل می شد و بچه ها یکی از این سرودهای انقلاب را یاد می گرفتند و بدون این که حفظ کنند از روی کاغذ می خواندند. و البته معمولا وسط اجرا خراب می کردیم و آبرویمان می رفت.

ولی حیف که هنوز حال و هوای مدارس قبل از انقلاب از سر اولیای مدرسه نرفته بود. ناظممان شلنگ به دست بود همیشه، و هر روز این منظره تکرار می شد که چند نفر از بچه ها کنار دفتر مدرسه کتک می خوردند. حتی مثل مکتبخانه های قدیم فلک هم می کردند. معلمها هم کمکاری ناظم را جبران می کردند و خودشان هم دست به شلنگشان خوب بود. یک روز سرد زمستان، آن هم ساعت هفت، هشت صبح که هوا یخبندان بود، معلممان، یکی از بچه ها را که مشقهایش را ننوشته بود مجبور کرد، برود بیرون و دستهایش را با آن آب یخ بشورد، آن طفلک هم رفت و با دستهای یخ بسته و سرخ برگشته بود و همان جا آقا معلم با شلنگ، دستهایش را نوازش داد. صدای زوزه ی شلنگ در خاطرم هست هنوز. یک بار در کلاس، خوش و خرم بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاده بود که آقا معلم آمد و من و چند نفر دیگر را جدا کرد و با خطکش، نه چندان محکم به دستمان زد. و من هنوز هم نمی دانم آخر برای چی آن روز کتک خوردیم. ولی در عین حال روز معلم که می شد، محال بود دست خالی به مدرسه برویم.       

احساسات آن روزها نیز برایم جالب است؛ احساساتی که اثری از هیچ کدامشان دیگر نیست. کلاسها برایم شخصیت داشتند. کلاس پنجم ابتدایی خیلی برایم با کلاس بود و احساس می کردم، بچه های کلاس پنجم، همه کاره مدرسه­اند. اول، دوم ابتدایی که بودم، به معلم کلاس پنجم به دید اجلال و احترام نگاه می کردم و با خود می گفتم عجب آدم باسوادی است که می تواند همه کتابهای کلاس پنجم را درس دهد! مبصر شدن و به قول بچه های آن روزها مسپر شدن آرزوی همه بود. و کلّی خوشحال می شد آن کسی که مبصر کلاسش می کردند. نیمکتها را مثل الآن به یک چشم نگاه نمی کردیم. این که جلوی کلاس باشد یا ته کلاس، کنار دیوار باشد، یا پنجره یا وسط کلاس، واین که ما ته نیمکت بنشینیم یا سر نیمکت، همه اینها با هم فرق داشت، و هر که زور بیشتری داشت، سرقفلی جای بهتری را می گرفت.

بوی کلاس همیشه آمیخته ای بود از بوی نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و پرتقال و بیسکویت که همگی دو سه ساعت تمام باهم در کیسه فریزر مانده باشند، به اضافه بوی تراش مداد و پاک کن و کاغذ دفتر و کتاب... وهمینها بود کل سرمایه فیس و افاده و پز و کلاس ما. البته  گذشت و ایثار و جوانمردی و مرام و معرفت خود را هم با همینها نشان می دادیم. 

اما دو سه روز پیش که وارد مدرسه شدم، دیدم دیگر خبری از هیچ کدام از آن احساسات الکی و بچگانه نیست و آن احساسات الکی جای خود را به احساسات الکی دیگری دادند. آن چیزهایی که برایم مهم بود، دیگر برایم مهم نیست، و آن چه امروز برایم مهم است، نمی دانم تا کی برایم مهم خواهد ماند.

از دوران پنج ساله­ی دبستانم فقط بیست سال گذشته و این همه احساساتم فرق کرده است، و خدا می داند که از احساسات جوانی امروزم چندتایشان در ایام پیری هم خواهند ماند. و نمی دانم بعد از مرگم چگونه به این دنیا نگاه خواهم کرد و خاطرات زندگی دنیایی ام را چگونه مرور خواهد کرد.